ronak
خـــــــدايــــــــــــــــــا در گلويم ابـــر کوچــکي ست
که خيــال بـارش نـــدارد.
ميــــــشود مــرا بــغل کنـــي ؟!
ronak
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس
ronak
چقدر دوست داشتم يک نفر از من ميپرسيد
چرا نگاههايت آنقدر غمگين است؟
چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بي رنگ است؟
اما افسوس که هيچ کس نبود...
هميشه من بودم?من و تنهايي پر از خاطره...
آري با تو هستم!با تويي که از کنارم گذشتي
و حتي يکبار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني ست...
maryam
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی
به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه
من ؛ کجای این نمایشم . . . ؟
علـــــــــــــــــی
شبــــهـــایم درد دارد ,
وقتـــی نـــدانـــم ,
چــــراغ اتـــاقـــت را کـــدام لعنتــــی خـــامــــوش میکنـــــد !؟