maryam
گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی... او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران زده
ronak
وقتی بیایی،
هرگز رهایت نمی کنم.
وقتی بیایی،
آنقدر گریه می کنم،
تا سیل اشکم، راه رفتنت را ببندد.
وقتی بیایی،
دیگر نمی گذارم، از پیشم بروی.
وقتی بیایی،
می دانم، که پیشم می مانی.
و تو می آیی،
حتماً می آیی.
و من از زلال محبتت،
خواهم نوشید،
و در سایه سار عشق تو،
به آرامش خواهم رسید......
maryam
صدایت در گوشم زمزمه میشود و نگاهت در ذهن مجسم
ولی من تو را میخواهم ، نه خیالت را . . .
.
.
ronak
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …
می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..
می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!@Malo0o0os


1390/12/27 - 16:52