یافتن پست: #در

☺SAEED☻
☺SAEED☻
این روزها

اگر خون هم گریه کنی

عمق همدردی دیگران با تو
...
یک کلمه است :

" آخـــــــی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:59
+4
سحر
سحر
یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایمــ را دَم ِ در بگذارم
تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او ...
ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم
ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است
نتــرس جانکم !
حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:46
+5
☺SAEED☻
☺SAEED☻
زن سینه‌های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شب‌های جمعه
قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
درد‌های زایمان
مادر بچه‌ها نیست
زن عصایِ روز‌های پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:44
+6
☺SAEED☻
☺SAEED☻
‎"عشق، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است.."
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:37
+6
mitra
mitra
منفی در منفی نمیشه مثبت,می‌شه کثافت!
آخرین ویرایش توسط mitra-salehi در [1390/12/21 - 18:35]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:34
+7
☺SAEED☻
☺SAEED☻
تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد؛ دو
دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت قربون قد و
بالات مادر مواظب باش!
:|
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:33
+6
ronak
ronak
گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت ،
آن زمانی که احساس اهمیت داشت ...
در این زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری ...
جایت را با دیگری پُر میکنند، احساس ... سیری چند!؟؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:30
+4
ronak
ronak
می خواستم بپرسمتـــــ آیا عــاشــق شدن مسری است؟
انگار ((مــن)) به ((تــو)) مبتلا شده...
درمــانــش مـی دانـی؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:15
+4
ronak
ronak
مرا به تختـــم ببنــدید
...
و سیگـــاری برایم روشــن کنید
..
و تنهــــایم بگـــذارید
!
هــــرچقدر هم نــــالیدم و فریـــاد زدم به سراغــ ـــم نیاییـــد
...
من دارم او را تــــرک میکنـــم........
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:12
+1
ronak
ronak
صف مي کشند دلتنگي هاي من
چو دانه هاي تسبيح به نخ کشيده شده
چقدر بگردانم...دانه ها را
تا تو بيايي؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 18:09
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ