یافتن پست: #در

ronak
ronak
شبیه مه شده بودی
نه می شد در آغوشت گرفت
و نه آنسوی تو را دید
تنها می شد
در تو گم شد
که شدم!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 15:11
+7
سحر
سحر
من و تو شباهت های متفاوتی با هم داریم :هر دو شکستیم ؛
تو قلبم را ، من غرورم را . . .

هر دو رقصیدیم ؛ تو با دیگری ، من با سازهای

تو . . .
هر دو بازی کردیم ؛ تو با من ، من با سرنوشتم . . ....

و در آخر

هر دو پی بردیم ؛
تو به "حماقت" من ، من به "پست" بودن تو . . .

آری این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر می شوند..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 15:05
+4
jalal
jalal
هیچ گلی عطر ،رنگ وزیبایی مادر را ندارد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 14:54
+6
سحر
سحر
به نظر شما در تصویر زیر رنگ قسمت بالایی و پایینی چه تفاوتی با هم دارد؟

خوب دقت کنید.
.
.
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 14:32
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
خدایا....!
میوه کدامین درختت را گاز بزنم که
از زمین رانده شوم؟!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 14:07
+6
سحر
سحر
دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 14:01
+4
Saman Mlh
Saman Mlh
همانا لذتی که در حرص دادن بعضی ار آدمای حسود هست , در انتقام نیست ...:
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 13:42
+2
انسان باشیم
مهر، چون مادر، می تابد، سرشار از مهر
نور می بارد از آینۀ پاک سپهر
می تپد گرم، هم آوازِ زمان، قلب زمین
موجِ موسیقیِ رویِش! چه خوش افکنده طنین.
ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار
سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار
رود، می گرید تا سبزه بخندد شاداب
آب، می خواهد جاری کند از چوب، گلاب!.
خاک، می کوشد، تا دانه نماید پرواز!
باد، می رقصد تا غنچه بخواند آواز!
مرغ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مِهر، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ!
تاک، صد بوسه ز خورشید رباید از دور
تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور
سرو، نیلوفرِ نشکفتۀ نو خاسته را
می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا
سرخوشانند، ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین.
اشک می جوشد در چشمۀ چشمم ناگاه
بغض می پیچد در سینۀ سوزانم، آه!
پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟
به خود آییم و بخواهیم که :
انسان باشیم!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/20 - 14:38]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 13:22
+7
انسان باشیم
دانه می چید کبوتر،
به سرافشانی بید
لانه می ساخت پرستو،
به تماشا خورشید.
صبح، از برجِ سپیداران، می آمد باز
روز، با شادی گنجشکان، می شد آغاز.
نغمه سازان سراپردۀ دستان و نوا
روی این سبزۀ گسترده سراپرده رها.
دشت همچون پرِ پروانه پُر از نقش و نگار
پَر زنان هر سو پروانۀ رنگین بهار.
هست و من یافته ام در همه ذرات، بسی
روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی!
می دمد در همه، این روح نوازشگرِ پاک
می وزد بر همه، این نور و نسیم از دلِ خاک!
چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز
نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز

(فریدون [!])
ادامه دارد ...
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:29]
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 13:18
+7
sasan pool
sasan pool
یکی دیگه از راه رسید و تو راحت میمیری براش/حالا من چجوری جای خالیتو باور کنم
موهات وقتی پریشونه/قلبم داغون داغونه
گفتم به قلب دیونه /دیدی پیشت نمیمونه نمیمونه
اونی که آمده و عشق تو رو از من میگیره/نمیدونه از ندیدنت چقدر دلم میگیره
نمیدونه عشقت از سرم نمیره
{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/20 - 12:18
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ