یافتن پست: #در

ebrahim
ebrahim
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:10
+3
mah3a
mah3a
سلامتیه پسرا نه واسه ریشو قدشون!واسه معرفتشون...
سلامتیه دخترا نه واسه چشمای نازو پوستای صافشون!واسه قلبای پاکشون......... ..
سلامتیه خودم نه واسه این حرفام!واسه اینکه مرهم ندارم واسه دردام..
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+3
ebrahim
ebrahim
در مراسم توديع پدر پابلو، کشيشي که 30 سال در کليساي شهر کوچکي خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از يکي‌ از سياستمداران اهل محل براي سخنراني دعوت شده بود .
در روز موعود، مهمان سياستمدار تاخير داشت و بنابرين کشيش تصميم گرفت کمي‌ براي مستمعين صحبت کند.
پشت ميکروفن قرار گرفته و گفت: 30 سال قبل وارد اين شهر شدم .
انگار همين ديروز بود.
راستش را بخواهيد، اولين کسي‌ که براي اعتراف وارد کليسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدي هايش، باج گيري، رشوه خواري، هوس راني‌، زنا و هر گناه ديگري که تصور کنيد اعتراف کرد .
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترين نقطه زمين فرستاده است ولي‌ با گذشت زمان و آشنايي با بقيه اهل محل دريافتم که در اشتباه بوده‌ام و اين شهر مردمي نيک دارد .

در اين لحظه سياستمدار وارد کليسا شده و از او خواستند که پشت ميکروفن قرار گيرد .
در ابتدا از اينکه تاخير داشت عذر خواهي‌ کرد و سپس گفت که به ياد دارد که زمانيکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولين کسي‌ بود که براي اعتراف مراجعه کرد.

نتيجه اخلاقي‌: وقت شناس باشيد !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+3
mehdi
mehdi
زن.........

جنس عجیبی ست!
چشم هایش را که می بندی,
دید دلش بیشتر...
... ...
دلش را که میشکنی,
باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
...
انگار درست شده تا...
روی عشق را کم کند!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:07
+3
ebrahim
ebrahim
مجنون و مرد نمازگزار
روزي مجنون از سجاده شخصي شخصي عبور مي کرد.

مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نياز باخدا بودم تو جگونه اين رشته را بريدي؟

مجنون لبخندي زد و گفت:عاشق بنده اي هستم و تو را نديدم و تو عاشق خدايي و مرا ديدي!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:06
+5
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است كه انسان مطابق میل خود انتخاب می كند . امیل فاگو
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:01
+5
mah3a
mah3a
تا حالا دقت کردین؟یکی از دردناکترین لحظه های زندگی این بود که:
وقتی داری امتحان میدی بغل دستی هات از ماشین حساب استفاده کنن و تو ندونی واسه چی دارن از این ماشین حساب استفاده میکنن:))
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:00
+4
mehdi
mehdi
تـــــــو صـــــادقانـــه دروغ بـــگــو . . .
مـــن عــــاشقانـــه کـــاری خواهم کــرد . . .
"مـــــاه" همیشه پشت ابر بماند... !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:00
+7
mah3a
mah3a
مادر، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا.

آن‌گاه که مادر، گهواره را تکان می‌دهد ، عرش خدا به لرزه درمی‌آید.

و همه‌ی فرشتگان سکوت می‌کنند تا زیباترین سمفونیِ هستی را بشنوند: لالایی مادر را.------
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 18:59
+3
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد / عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد


آمدم تا از سر دلتنگی ام گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد


نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم سعی کردم فراموشت کنم اما نشد . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 18:57
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ