یافتن پست: #در

حمید
حمید
بچه ها در نهار خوری مـدرسـه به صف ایسـتاده بودند . سـر مـیز یه سـبد سـیب بود که روش نوشته بود : فقط یکی بردارید خدا ناظر شمـاسـت .
در انتهای مـیز یک سـبد شیرینی و شکلات بود . یکی از بچه ها روش نوشت : هر چند تا مـیخواهید بردارید! خدا مـواظب سـیب هاسـت!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:43
+1
مهسا
مهسا
غار علیصدر به قندیلاش معروفه؛ اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخوای چیکار کنی؟ مملکته داریم؟{-9-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:33
+6
مهسا
مهسا
تو عاشق کسی هستی که در جواب شنیدی: ما فقط دوستای معمولی هستیم من عاشق تو هستم ولی جوابم این است : ما فقط دوستای معمولی هستیم کسی عاشق من است که به او میگویم : ما فقط دوستای معمولی هستیم حق با کیست ؟ من ؟!! تو؟!! او ؟!! چرا همه چیز در این دنیا دست نیافتنیست؟!! چه کسی میداند پایان این زنجیر عشقهای یکطرفه به کجا ختم میشود؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:27
+5
مهسا
مهسا
دختــــــری پشت یه هزار تومانی نوشتــــــه بود: پدر معتــــــادم برای همین پولی که پیش توست یک شب مــــــرا به دست صاحب خانه مان سپــــــرد! خدایــــــا چقدر می گیری؟؟ چقــــــدر مــــــی گیــری؟؟ که بگــــــذاری شب اول قبر، قبل از ایــــــنکه تو ازم سوال کنی، من ازت بپرسم چــــــــــــــــــرا...!!؟؟{-38-}{-38-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:26
+3
-1
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
دختری به دوستش : فک کنم دوست پسرم داره بهم خیانت می‌کنه !
دوستش : از کجا فهمیدی ؟
دختر : آخه دیشب پرسیدم کجا بودی ، گفت با دوستم امیر بودم
دوستش : خوب الان مشکل چیه ؟
دختر: خوب لامصّب دروغ میگه ، دیروز امیر تمام مدت با من بود !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:25
مهسا
مهسا
دیشب خدا را دیدم... می گریست. من هم گریستم... هردو یک درد داشتیم. آدم ها..{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:24
+3
حمید
حمید
درخواست میکنم شما هم از اعضای گروه sms بشید.{-23-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:13
+2
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
به رشتیه گفتند:چندتا بچه داری؟

در حالی که چهار تا انگشت نشان می داد گفت:سه تا!!!

گفتند:انگشتاد می گند چهارتا بچه داری اماتومی گی سه تا!!!

گفت:یکیش مال من نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:03
+3
مهسا
مهسا
تکیه اش بر درخت،نگاهش غمگین،لبهایش پر از زمزمه،افکارش پریشان بود،شاید فکر خودکشی هم به سرش می زد!لری که در عروسی شام گیرش نیومد{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 01:56
+6
مهسا
مهسا
تو یه جمعی با ابجیم و چند نفر دیگه نشسته بودیم نوشابه وسط بود من دستم خورد بهش ریخت ابجیم برگشت گفت : یعنی شعورت در حد هویج اسکاتلندیه منم خوشحال که آخ جون سوتی گرفتم برگشتم بهش گفتم :اسکاتلند که هویج نداره اونم برگشت گفت : توام که شعور نداری{-7-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 01:55
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ