مثل نوزادی شدم که همش می گرید ...
اطرافیانم فکر می کنند گرسنه ام ،
جایی از بدنم درد می کند ،
به من می گویند بد قلق !!
اما من فقط یک آغوش می خواهم ،
مطمئن ، گرم ، که مرا فقط نوازش کند ...
IN YE TAJROBEYE VAGHEYY AZ KHODAME:
روزی به او گفتم: تو مرا به زودی فراموش خواهی كرد...
لحظه ای چشمانش مثل مروارید در دریایی از اشك گم شد و لبانش لرزید
و بعد از لحظاتی با خشم گفت: تو ممكن است ولی من نه...!