به سلامتی این ولنتاین که نیستــــــی ... !
به جهنــم که نیستــی
امسال به جای کادو ، میرم یه شیشه « ویسکــــی » می خــرم
اونقدر می خورم تا تَگـَـــری بزنم...
به خودتــــــــــ ، به یادتــــــــــــ
به خاطراتــــــت
میروم تا دره میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم انچه نباید بکنم
انقدر مست کنم که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
من آنقدر
امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیکند…
حالا یاد گرفتم که فراموشی...
دوای درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست…
یاد گرفتم که از هیچ لبخندی
خیال دوست داشتن به سرم نزند!
یاد گرفتم که بشنوم تا فردا…
و به روی خود نیاورم
که فرداها هیچوقت نمی آیند