یافتن پست: #در

حمید
حمید
در SMS
اینجا سرزمین واژه های وارونه است:
جایی که گنج, "جنگ" می شود
درمان, "نامرد" می شود
قهقه , "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
... درد همان "درد"
و گرگ همان گرگ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 13:12
+1
حمید
حمید
در SMS
تو باور نداری این حرف ها را ! وگرنه... من سالهاست برای آنکه در فال تو باشم ، در قهوه تــو... غرق شده ام ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 13:09
+2
حمید
حمید
در SMS
اینجا آسمان صاف تا قسمتی رومانتیک، همراه با غبار دوستی است

توده ای سلام به سمت شما در حرکت است

و احتمال ریزش بوسه دور از انتظار نیست !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 13:01
+3
حمید
حمید
در SMS
تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم ، راهی برای عبور هست …

ما که کمتر از آنها نیستیم ، پس نا امیدی چرا . . . ؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:59
+3
حمید
حمید
در SMS
نفسم ، تو در شمالی و من در جنوب ! کاش دستی نقشه را از میانه تا کند !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:58
+3
حمید
حمید
در SMS
دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم/هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم
آفتابا به سر عاشق دلخسته بتاب/تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:58
+3
حمید
حمید
در SMS
وقتی " سگ " می شیم هیشکی دوستمون نداره !

ولی وقتی " خر " می شیم همه عاشقمون می شن !


مهم نیس پشتَم بد گفتی !!
مهم اینه که آب دریا با دهن سگ کثیف نمیشه ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:55
+1
حمید
حمید
در SMS
داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم
یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد
نگاش کرد و زد زیر خنده!!!
گفت: میدونی این چیه؟
اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰شد بدم بهت
حیف واقعا!!! خاک تو سرت !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:53
+1
حمید
حمید
در SMS
بی تفاوت باش .. به جهنم ! مگر دریا مُرد از بی‌ بارانی ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:52
+2
mina_z
mina_z
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی . اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…

مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن. مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی
میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا…
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/24 - 12:36
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ