یافتن پست: #در

zahra
zahra
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:31
+3
sasan pool
sasan pool
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه میدانمت
" خوبترین حادثه می دانی ام "
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:31
+3
سحر
سحر
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد ... امـا فـاجعـه ی زنـدگی تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ..
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:26
+3
ronak
ronak
من دلم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم!!
عاری از عاطفه ها…
تهی از موج و سراب…
دورتر از رفقا…
خالی از هرچه فراق!!
من نه عاشق هستم ؛
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…
من دلم تنگ خودم گشته و بس…!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:22
+4
sasan pool
sasan pool
آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:22
+2
مهسا
مهسا
همدردت بودم

وقتی که دردهایت تمام شد رفتی

من ماندمو هزاران درد ناگفته
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:20
+3
sasan pool
sasan pool
من همان مجنون مست یاغیم، روز و شب محتاج جام باقیم

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم، از باده مدهوشم كنيد

در خرقه پنهان ميكنم، مي را و كتمان ميكنم، ترك ايمان ميكنم

هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم،ترك ايمان ميكنم

از باده مدهوشم كنيد، پندم اي زاهد مده
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:13
+2
مهسا
مهسا
حوصله ات که سر می رود
با دلم بازی نکن
من در بی حوصله گی هایم
با تو زندگی کرده ام ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:12
+4
مهسا
مهسا
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پا به پایم نمی آمدی حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم. امروز فهمیدم... ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:09
+4
sasan pool
sasan pool
شبگردي مي‌کنم. اما صداي نفس‌هايت را از پشت
هيچ پنجره و ديواري نمي‌شنوم. آسوده بخواب نازنينم،
شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ي من است که در آتش مي‌سوزد..
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:08
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ