عسل ایرانی
شاید یک زمانی هر دو ... هر کداممان در جایی متفاوت ... همزمان به هم فکر
کنیم ... شـــــــــــاید با یاد هم عشــق بازی کنیم ، با دیگری .
kiss
روزی زیر سایه بید مجنون بودیم و به سیبی که در دستان تو بود نگاه میکردیم تو آن روز به من اعتماد داشتی و سیب را دادی تا عادلانه تقسیم کنم ،و من قسمت بزرگ آن برداشتم و تکه کوچک را به تو دادم . تو آرام پلکهایت را از من گرفتی و در اندوه ابروانت فرو بردی و زیر لب گفتی . نمیدانم چه گفتی ،ولی امروزبه من اعتماد نداری . شاید باید به تو میگفتم که آن تکه بزرگ خراب بود و من نمیخواستم تو آن را گاز بزنی.
kiss
سنگ در برکه می اندازم و میپندارم با همین سنگ زدن ماه بهم میریزد. کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟
kiss
چه سخته در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ،به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن
امیرحسین
در سرزمینی که سایه افراد کوتاه ، بلند می شود ؛ در آن سرزمین خورشید در حال غروب
کردن است
kiss
کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ،ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد .... "صدقه عمر را زیاد میکند "
kiss
ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک / هر که از دیده مان رفت زخاطر ببریم / یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت به خواب /دل به عشق دگری داده زآنجا بپریم /وسعت دیده ی ما خاک قدمهای تو بود /خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم
امیرحسین
صبر
کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این
است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش