یافتن پست: #در

مهسا
مهسا
تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت: قربون قد و بالات مادر مواظب باش{-39-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 22:50
+4
پاراگلایدر
پاراگلایدر
گاهی علاجش کلمه نیست، گاهی اصلن علاجش کلمه نیست. گاهی اصلن نباید حرف زد. باید پا شد همین نصفه شبی مثلن شال و کلاه کرد، رفت زنگ در خانه ای را زد بدون حتی پرسیدن" بیام یا نه؟" این وقتها حضور باید می شود. آغوش هم نه شاید! به قدر یک لیوان چای دو نفره کفایت می کند حضور نفس دیگری، التیام می دهد، بس می شود... همین وقتهاست هم که فاصله ها ریشخندت می کنند و کلمه واجب می شوی!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 20:25
+9
پاراگلایدر
پاراگلایدر
این روزها داستانهای محبوبم آنهایی است که هیچ جور روی پرده سینما جای نمی گیرد. انگار آنقدر بزرگ و عمیق است که در هیچ پرده ای ، هیچ فکری، هیچ تخیلی جا نمی گیرد. یک شخصیت مستقل خاص دارد برای خودش. این روزها . فقط کلمه . فقط فکر. نه موسیقی هست نه اشک نه نگاه. فقط این کلماتند که توی ذهنت نقش می بندند تا داستان تو را باز بگویند. داستانی که فقط خاص توی خواننده است. کسی هست بتواند مسخ را بر روی پرده بیاورد؟ کسی هست خشم و هیاهو را بسازد آن طور که فالکنر تو را منقلب می کند؟ اصلا کسی را توان این هست که صد سال تنهایی را بر روی پرده سینما ببیند؟ ولی من هنوز سینما را دوست دارم. هنوز ساعت۵ صبح بیدار می شوم و در شور برنده شدن "جدایی نادر از سیمین" بالا و پایین می پرم و برای پیمان معادی عزیز ذوق می کنم. هنوز موسیقی فیلمهاست که توی ذهنم می ماند و نگاه خاص آن لحظه عاشقی. هنوز دوست دارم داستانهای محبوبم رافیلم کنند و من ببینمشان. هنوز نمی دانم کدامشان بهترند. انگار تنها می دانم باید داستانها را شنید. خواند . دید. انگار این حکایت است که مهم باشد....
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 20:18
+10
رضا
رضا
پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟! خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید! مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 17:55
+2
-1
ronak
ronak
پیامکی لیلی و مجنون: پیامک زد شبی لیلی به مجنون که هر وقت آمدی از خانه بیرون بیاور مدرک تحصیلی ات را گواهی نامه ی پی اچ دی ات را پدر باید ببیند دکترایت زمانه بد شده جانم فدایت دعا کن ... دعا کن مدرکت جعلی نباشد زدانشگاه هاوایی نباشد وگرنه وای بر احوالت ای مرد که بابایم بگیرد حالت ای مرد چو مجنون این پیامک خواند وارفت به سوی دشت و صحرا کله پا رفت اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی که می خواهم تورا قد تریلی دلم در دام عشقت بی قرار است ولیکن مدرکم بی اعتبار است شده از [!]سفورد این دکترا [!]س مقصر است در این ماجرا [!]س چه سنگین است بار این جدایی امان از دست این مدرک گرایی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 12:42
+7
پاراگلایدر
پاراگلایدر
حس می کنم شبکه های اجتماعی دارد یک تعریف جدید از زندگی ارائه می دهد. زندگی اجتماعی به صورت گزینشی و نمایشی. دوستی ها را تعریف می کند ولی پایدار تر نه. آدمهایی که در یک شبکه اجتماعی با هم دوستند لزوما همدیگر را دوست ندارند. گاهی حتی با خواندن از یکدیگر از هم دلخور و یا متوقع تر می شوند شبکه های اجتماعی مثل رمانهای پرفروش عامه پسندند؛ برای شروع خواندن خوبند ولی تو را سطحی و ظاهر بین و حسود می کنند. رابطه های انسانی را جوری تعریف می کنند که بی عمق و پرتعداد می شود.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 02:33
+5
پاراگلایدر
پاراگلایدر
این روزها حداقل تعداد دوستان هر کسی در شبکه های اجتماعی ، ١٠٠ تا ٢٠٠ نفر است. سن و سال دارها می پرسند: یعنی تو واقعا اینهمه دوست داری؟! و من از حرفشان متعجب می شوم. خب همه آدمها مدرسه رفته اند،‌ دانشگاه رفته اند، سر کار رفته اند هر کدام از این زمانها و مکانها موقعیتهای جدید برایشان به وجود آورده تا آدمهای جدید را بشناسند. فرق امروز این است که دنیای ارتباطات این آدمها را که همیشه در زندگی هم ظاهر و غایب می شده اند به هم وصل کرده است. دیگر دوستی دوست دیگرش را گم نمی کند. آدمها از هم خبر دارند. می دانند فلانی خوب است. یک گوشه دنیاست و چه کار می کند. آدمها در شبکه های اجتماعی به علت علایق مشترکشان به هم ربط پیدا می کنند و لابد به هم کمک می کنند.که واقعا هم می کنند.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 02:32
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
در اتاق قفل شده هرکاریش میکنم باز نمیشه خواهرم اومده میگه:یعنی نمیتونی بیای بیرون؟ پـَـــ نــه پـَـــ میتونم،دارم مانور قفل شدن در و تمرین میکنم که اگه یه روزی بسته شد معطل نمونم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 02:21
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پ نه پ عاشقانه ی اصفهانی: اگه گنجیشک پریدنا یادش برد...اگه فرهاد شیرینا یادش برد...اگه ماهی دریا را یادش برد...!!! من پولی این یه پـَـــ نــه پـَـــ پـَـــ نــه پـَـــ که تو این سایت گذاشتما یادم نیمیرد دادا
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 01:29
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به مامانم میگم:تصمیم گرفتم کمتر برم تو پیج پ نه پ...میگه چون درسات خیلی زیاده وقت نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ چون میخوام تو اوج خداحافظی کنم...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/29 - 01:27
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ