یافتن پست: #در

مهسا
مهسا
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﺍﺕ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؛ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﮐﻪ ﺑﯽﺭﯾﺎ ﻧﺜﺎﺭ ﻫﺮ ﺍﺣﻤﻘﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽﺍﺕ,ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺗﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﻮﯾﺖ ﮐﻪ ﺑﯽﺧﯿﺎﻝ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﮏﺁﻟﻮﺩﻩﯼ ﺍﺣﻤﻖﻫﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪﺍﻧﺪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺭﻭﺣﺖ،ﺟﺴﻤﺖ….. ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺗﻮ ﻭ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﺖ،ﻋﺸﻘﺖ،ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺗﻮ ﻧﺘﺮﺱ ﻭ ﺯﻥ ﺑﻤﺎﻥ ﺍﺣﻤﻖﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﻧﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﻬﻤﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﺮﺳﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺯﻥِ ﻣﺮﺩﻧﻤﺎ ﻣﯽﺷﻮﯼ !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:53
+3
مهسا
مهسا
آدم هاي ساده را دوست دارم... همان ها كه بدي هيچ كس را باور ندارند! همان ها كه براي همه لبخند دارند! همان ها كه هميشه هستند...براي همه هستند! آدم هاي ساده را بايد مثل يك تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا كرد! عمرشان كوتاه است. بس كه هر كسي از راه ميرسد يا ازشان سوء استفاده ميكند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان ميدهد آدم هاي ساده را دوست دارم !.! بوي ناب آدم ميدهند !.!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:51
+3
مهسا
مهسا
خوبم درست مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند! دیگر نگران داس ها نیستم!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:50
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگي پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:47
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه. پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:46
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دعاي پاس کردن درس: الهي ادرکني پاسا ترمي به نمرتي دهي و دوازدهي و حفظا من مشروطي و فلجا استادي و لغوا امتحاني بحق برفا و آلودگي جوا پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:46
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
يک دعا مي کنم بگين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:45
+3
مهسا
مهسا
متــــرسک انقدر دست هایت را باز نکنــــــ ... کسی تو را در اغـــــوش نمی گیرد ... ایستــــادگی همیشه تنهـــایی دارد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:37
+3
sasan pool
sasan pool
یک خاطره از دوران بچگیم براتون بگم.پدر من موقعه که من به دنیا آمدم توی کار صادرات و واردات بود.اون زمان یک دوست خارجی داشت که سکن سوئد بود بهش میگفتن اریک.این بنده خدا میدونست که من بچه هستم.برای من شکلات آورد.گفت این برای ساسان هست.من هم اون بسته گنده رو گرفتم رفتم برای خودم همشو خوردم .بعد از اینکه اریک رفت.بابام آمد گفت ساسان بیا ببینم شکلات چی کار کردی؟من هم کگفتم خوردمش.گفت اون همه رو تو خوردی.گفته آره برای من آورده بود من هم خوردمش.بیچاره خورد تو ذوقش.خدا رحمتش کنه.خیلی مرد زحمت کشی بود .{-26-}{-26-}{-26-}هر روز صبح هم موقعه مدرسه رفتن در میرفتم می رفتم زیر میز ناهار خوردی بیچاره مامانم و بابام می افتادن زیر میز من و ببرن مدرسه.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:32
+2
امیرحسین
امیرحسین
با لوازم ارايش تفاوت را در دختران احساس كنيد..........{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:31
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ