یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بعضی از دخترا لامصب ادای قورباغه درختی هم درمیارن
آدم دلش ضعف میره براشون ضعف میره
اینطور دل بردنو از کجا یاد میگیرن ؟؟؟؟
منو میگه هااااااااااااااااااااااااااااااا
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 16:20
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﺑـﻪ ﺳـﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴـﺮﯼ ﮐـﻪ
ﻭﻗﺘـﯽ ﻧﺼـﻔﻪ ﺷـﺐ ﺗـﻮﮐﻮﭼـﻪ ﺗـﺎﺭﯾﮏ, ﺩﯾـﺪ ﯾـﻪ ﺩﺧـﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺑـﺮﻭﺵ ﻣﯿـﺎﺩ, ﻣﺮﺩﻭﻧﮕـﯿﺶ ﺭﻭ ﯾـﺎﺩﺵ ﻧﺮﻓـﺖ ﻭ ﺳـﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻﮔـﺮﻓﺖ ﻭ ﭼـﻨﺎﻥ ﮔﻔـﺖ : .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭘﺨﺨﺨﺨﺨﺦ !
ﮐﻪ ﺩﺧـﺘﺮﻩ ﺍﺯﺗﺮﺱ ﺳـﻪ ﮐﯿـﻠﻮ ﺭﯾـﺪ ﺑـﻪ ﺧـﻮﺩﺵ ﺑﻌـﺪﺵ ﺩﺭﺟـﺎ ﺳـﮑﺘﻪ ﮐـﺮﺩ !
ﻭﺍﻻ ﺑﺨـﺪﺍ ﺍﺻـﻦ ﭼـﻪ ﻣـﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﯾـﻪ ﺩﺧـﺘﺮ ﺗﺎﻧﺼـﻔﻪ ﺷـﺐ ﺗﻮﮐـﻮﭼـﻪﻫﺎ
ﭘﺮﺳـﻪ ﺑﺰﻧـﻪ؟؟؟؟؟

دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 15:42
+3
mary jun
mary jun
پرستو ها چرا پرواز کردید           جدایی را شما آغاز کردید
خوشا آنان ک دلداری ندارند  
ب عشقو عاشقی کاری ندارند
خدا حافظ برای تو رهایی               برای من فقط درد جدایی
خدا حافظ برای تو چ آسان
ولی قلبم ز واژه اش چ سوزان
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:42
+5
mary jun
mary jun
برو ای خوب من هم بغض دریا شو خداحافظ !
برو با بی کسی هایت هم آوا شو خداحافظ !
تو را با من  نمیخواهم ک ما معنا کنم دیگر....
بو با یک من دیگر بمان ما شو خداحافظ !
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:37
+5
mary jun
mary jun
خدا حافظی ات
عجب خرابه ای ب بار آورده !
نگاه کن....
مدتهاست در تلاشند مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند  !
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:30
+5
mary jun
mary jun
عشق فقط رمانتیک بودن
روشن کردن شمع سر میز شام
ودست در دست همدقدم زدن نیست
در واقع عشق حقیقی یعنی یک عمر
همدلی
تعهد
و
اعتماد
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:14
+5
mary jun
mary jun
هر چقدر
صبورتر می شوی
دنیا
پر روتر میشود
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:03
+5
mary jun
mary jun
ب سلامتی اونایی ک دوست دارم رو
درک میکنن و اونو ب حساب
کمبود هات نمی ذارن
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:02
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/12/27 - 22:00
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پسر بچه ای یک برگه کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود،دست هایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود؛ صورتحساب
کو تاه کردن چمن باغچه: 5000 تومان،مراقبت از برادر کوچکم: 2000 تومان ،نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم 3000 تومان، بیرون بردن زباله : 1000 تومان.
جمع بدهی شما به من : 11000 تومان.
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش انداخت و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی،هیچ.
بابت تمام شب هایی که به پایت نشستم و دعا کردم،هیچ.
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا بزرگ شوی،هیچ.
بابت غذا،نظافت تو،اسباب بازی هایت،هیچ.
و اگر شما این ها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:
" مامان ... دوستت دارم"
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلا به طور کامل پرداخت شده.

دیدگاه  •   •   •  1392/12/27 - 21:40
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ