یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دیشب پیام دادم به دوستام
.
.
.
.
.
.
.

___________________

در این خط ها با نوشته هات در این روزای پایانی سال برامی یک یادگاری بنویس!

.
.
.
.
اولی: برو عامو شارژ ندارم
دومی:سوسول بازی در نیار بچه!
سومی:خیلی خری
چهارمی:یه شارژ5 تومنی بفرس
اخری:سرتو بذار رو شونم خوابت بگیره، جاخالی میدم حالت بگیره!
من برم خودمو معرفی کنم

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 21:11
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻣﯿﺨﺎﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﯾﺪ ﯾﻪ مانتو ﺑﺨﺮﻡ
ﺭﻭﺵ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ : ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺩﺭﺳﻢ ﮐﯽ ﺗﻤﻮﻡ
ﻣﯿﺸﻪ
ﺟﻠﻮ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﺑﭙﻮﺷﻢ
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 21:05
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﻋﮑﺴﺎﯼ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ باشیم :

ﻣﻦ ﻭ ﺗﺮﻗﻪ |:

ﻣﻦ ﻭ ﺍﺿﻐﺮ ﺗﺮﻗﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ |:

ﻣﻦ ﻭ ﻣﻤﺪ ﺑﻤﺒﯽ |:

ﻣﻦ ﻭ ﺑﺎﺭﻭﺕ |:

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻥ |:

ﻣﻦ ﻭ ﻣﺴﻌﻮﺩ ﺩﻫﻨﻤﮑﯽ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺑﻤﺐ ﮔﺬﺍﺭﯼ |:

ﻣﻦ ﻭ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ |:

ﻣﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎم ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻦ |:

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 21:03
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
استاد شیمی سرکلاس با کلی انرژیداشت درس میداد گفت از هیدروژن به اکسیژن از اکسیژن به نیتروژن!یهو یکی از ته کلاس گفت:نیتروژن به گوشم
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 20:16
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تو مترو امروز یه دختره جلوم نشسته بود اول خواب بود

بعد بلند شد ساندویچش رو از کیفش درآورد و خورد

بعد گلابی خورد

بعد آب معدنی خورد

و آخرش نخ دندون کشید

منتظر بودم لخت شه یه دوش هم بگیره

که دیگه پیاده شد

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:50
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

به رود گفتمچرا اینقدر زلالی ؟!


گفت ششششششششششششش !






چیه ؟ صدای آبِ دیگه !


توقع داشتی حرف بزنه ؟


قیافه شو … لابد دانشجو هم هستی ؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:44
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:32
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تذکر جدی به عیدی بگیران

عیدی خود را در جیب خود نگه دارید !

ما هنوز سر اون عیدی هایی که ازمون میگرفتن

و میرفتن واسم حساب بانکی باز میکردن، اما هیچ وقت ندیدمشون

با خانوادمون درگیرم !
:D

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:19
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اطلاعیه :

اونقدر که آیفون تصویری در ایام عید کارائی داره

تلویزیون و ماهواره و غیره کارائی نداره

جهت یاد آوری گفتم !

مهمان حبیب خداست !
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:18
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

عاقا جدیدا رفته بودیم واسه داداشم خواستگاری
دیدیم عروس نشسته خیلی ریللللللللکککککککککس با شلوار لی و تیشرت.

انقده پررو بود همش سیخ تو چشای هممون نگاه میکرد

مامانم توگوشم گف خوبه والا نه شرمی... نه حیایی... نه... همین جوری داشت میگف که

یهو دیدیم عروس با چادر از آشپزخونه چایی به دست اومد سلام کرد. !!!!!!!!

در بهت و حیرت بودیم که ....

هیچی دیگه فهمیدیم اون داداش عروس بوده!!!!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:11
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ