یافتن پست: #در

محمد
محمد
این روزها هر کی گفت: دوستت دارم!
نپرس چقدر؟؟؟
بگو تا کی؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 21:14
+8
محمد
محمد

زنـدگـی را بـایـد از گـرگ آمـوخـت و بـس....
گـرگ....
بـا هـم نـوعـانـش شـکـار مـی کـنـد....
خـو مـی گـیـرد....
زنـدگـی مـی کـنـد....
ولـب چـنـان بـه آنـان بـی اعـتـمـاد اسـت...
کـه شـب هـنـگـام خـواب....
بـا یـک چـشـم بـاز مـی خـوابـد....
شـایـد گـرگ مـعـنی رفـاقـت را خـــوب درک کـرده اسـت....
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 21:09
+6
محمد
محمد

میم مالکیت فقط مختص مادر است..
آنگاه که صدا میزند محمدم.
انگار دنیا را به آدم میدهند..
.
دختران و پسران دنیای من: از میم مالکیت سوء استفاده نکنید.
اصلا" استفاده نکنید.
بگذارید صدای دلنشین مالکیت مادر همیشه زیبا بماند..
کاری نکنید که بخاطر شما.. به تمام میم های دنیا شک کند..
میم مادر و میم مالکیت او از مقدس ترین هاست.
حرمتش را نگهداریم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:54
+3
AmirAli
AmirAli
سوال این هفته مسابقه 90 در شهرستان حیف نون :

طرفدار کدام تیم هستید؟

1- بله

2- خیر
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:52
+3
محمد
محمد

و در خانه های خود بمانید
و همچون جاهلیّت پیشین در میان مردم ظاهر نشوید
و خودنمائی نکنید
) و اندام و وسائل زینت خود را در معرض تماشای دیگران قرار ندهید (
و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید
و از خدا و پیغمبرش اطاعت نمائید .
این توصیه خداوند به همسران پیامبر هست که در آیه 33 سوره احزاب آمده
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:51
+3
محمد
محمد

مـیـخـواهـم آنـقـدر بـو بـکـشـم تـو را کـه ریـه هـایـم پـر شـود از عـطـر تـنـت…
کـه هـوا داشـتـه بـاشـم بـرای نـفـس کـشـیـدنـم…
وقـتـی کـنـارم نـیـسـتـی . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:44
+3
محمد
محمد
حرفهایم را تعبیر میکنی
سکوتم را تفسیر
دیروزم را فراموش
فردایم را پیشگویی
به نبودنم مشکوکی
در بودنم مردد
از هیچ گلایه میسازی
از همه چیز بهانه....

من کجای این نمایشم؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:35
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:35
+3
محمد
محمد
قلبم را از سینه در آوردم
شکلش عوض شده بود
رنگش هم قرمزتر شده بود
"رویش اسمه تو حک شده بود"
کمی با دقت نگاهش کردم
.
.
.
.
 هه هه دیدم این که قلبم نیست، "جیگرمه":)
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:30
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ
ﮔﻔﺖ:
ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﺭﻭ ﺷﺴﺘﺸﻮ ﻣﯿﺪﻧﺪ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﮔﻔﺘﻢ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ... ﮔﻮﺷﺘﻮ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ،ﺑﻌﺪ ﯾﮏ
ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﺰﺍﺭﻧﺶ ﺗﻮ ﻭﺍﯾﺘﮑﺲ ... ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﻧﺦ ﻭ ﺳﻮﺯﻥ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺪﻭﺯﻧﺵ :|
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺣﺪﻗﻪ ﺯﺩ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ
ﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﺪ ... ﺳﺮﯾﻊ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ
ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺩﻭﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﭘﺪﺭﺑﭽﻪ ﺳﺮ ﻧﺮﺳﻪ :|
ﺣﺎﻻ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﻡ .... ﻧــﻪ !!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﯾﻀﻢ :| ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 20:26
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ