mahdi yahya
دیشب با خدا دعوایم شد.....
با هم قهر ک......
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.......
رفتم گوشه ای نشستم......
چند قطره اشک ریختم.....
و خوابم نبرد....
صبح که بیدار شدم...
مادرم گفت:
نمیدونی از دیشب تا صبح چه "بارانی" می آمد
با هم قهر ک......
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.......
رفتم گوشه ای نشستم......
چند قطره اشک ریختم.....
و خوابم نبرد....
صبح که بیدار شدم...
مادرم گفت:
نمیدونی از دیشب تا صبح چه "بارانی" می آمد










