یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم … خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم … خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو میمیرم … در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:53
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بعضی ها ،
هیچ وقت آدم نمی شوند !
در چرخه ی تکامل …
چگونه ظاهرِ آدم یافتند ، نمیدانم !
خصلتشان زخم زدن است !
و
خراشیدنِ روح !
حالا تو بگو ،
چگونه در کنارِ چنین گرگهایی ..
اگر چنگ در نیاوری !
دوام می یــابــی !
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:50
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میدانم که یکی از روزهای مبهم دور…
وقتی جلوی تلویزیون رو کاناپه لم داده ای و بچه ها از سروکولت بالا میروند…
درست همان لحظه ای که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی…
ناگهان…
یاد من به سینه ات چنگ میزند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:48
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﭘﺪﺭ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺳﺮ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﺣﺎﺟﯽ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭼﻪ ﺍﺩﺍﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭمی آﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻫﻨﺪ ؛ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ، ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺷﻢ ﺁﻣﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺩﺍ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪ ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎش ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ …
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍی آن روز ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺎﺟﯽ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﯿﻨﮏ ﺩﻭﺩﯼ ﺳﺮ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﺩﯾﺪﻧﺪ
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:47
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:45
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عشق
درعشق گرچه بایدآهی سردبودن
همرنک باآه وفغان ودرد بودن
نالیدن ودرکوشه رفتن سخت ننک است
درعاشقی باید همیشه مرد بودن
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:42
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم،
کشتم . . .
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت …
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:36
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:34
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
استاد اومده سر کلاس میگه

:

بچه ها این درسه سختیه و عمقش زیاده...

بد از اونور کلاس یکی شروع کرد به دست و پا زدن...

استاد پرسید چی شد؟

دوستش گفت: غرق شد دیگه استاد
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:28
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/27 - 17:18
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ