تلويزيون داره تبليغات موسسه کودکان نابغه رو نشون ميده، مرده تو تبليغ ميگه استـــعداد کودک شما در چيست؟ مامان من خيلي جدي ميگه در خــــر بازي ! ![]()
جاي هيچ حرفي واسم نمونده ![]()
مامانم داشت کوفته قلقلي درست ميکرد (ظرفي که قلقليا رو مي گداشت داخلش کوچيک بود) ديدم داره با خودش حرف ميزنه گفتم چي ميگي با خودت؟
گفت دارم به قلقليا ميگم مسجدي بشينين همه تون جا شين
چند وقت پيش تولدم بود
جشن گرفته بوديم دختر خواهرم 4 سالشه گفت دايي امین ميخوام به مناسبت تولدت برات شعر بخونم اين شعر تقديم به تو
قيافه من در اون لحظه: ^_^
گفتم بخون دايي
گفت:
سلام سلام عزيزم
گوساله تميزم
دمبت سفيد و آبي
پشکل نريز رو قالي
من ![]()
خواهر زاده ام ^_^
خونواده :
))
با تو هستم ای همه ساز و همه سوز چون تو رفتی من جه دانم که ندارم شب و روز با تو هستم ای همه افسون همه یاد دگر از ما نگرفتی خبر و بردی ز یاد با تو هستم ای همه تار و همه پود که رسیدن به تو دریا شده بودم همه رود با تو هستم ای همه عالم همه راز بردهء عشق تو بودم با خرید همه ناز با تو هستم ای همه عشق و همه مستی چرا با بستن آن عهد ز عشقت تو گسستی با تو هستم ای همه رویا همه خواب همه آرزوی من تو ولی آخر تو شدی نقش بر آب با تو هستم ای همه درد و همه غم گر چه دانی من شکستم ولی اکنون تو نیایی به سراغم با تو هستم ای همه تردید همه شک چون به دریا رو زدم من که بریزم همه اشک با تو هستم ای همه شوق و همه شور نه تو خورشید نه تو فانوس نه تو نور