یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
███████████████████████████████████████
██████████لبخند که می زنی
██████████من
██████████عین هالوها
██████████زل می زنم به دست هات
██████████به ساعت مچی طلایی ات
██████████به آستین پیراهنت
██████████تا فرو نروم در زمین.

██████████دیشب مادرم گفت
██████████تو از دیروز فرو رفته ای
██████████در کلمه ای انگار

████████████████████در عین
████████████████████در شین
████████████████████در قاف
████████████████████در نقطه ها
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 20:48
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:51
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:38
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ترسناک ترین جمله در زمان کودکی :وایسا برسیم خونه...

اصلا یه وضعی!!!! ینى تا برسیم خونه ١٠٠ بار آرزوى مرگ میكردیم !!!!

یه بار تو ماشین خودمو زدم به خواب ، وقتى رسیدیم خونه ، بابام یه طورى كه من بشنوم به مادرم گفت ، حیف كه خوابه وگرنه ادبش میكردم حالام عیب نداره فردا صبح كه بالاخره بیدار میشه!!!

نشون به این نشون كه فرداش تا ساعت ٥ عصر تو تخت غلت میزدم ینى من خوابم :)))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میدونستید تو بهم زدنای ایرانی کلی بای ردو بدل میشه؟

مثال:

+ دیگه نمیخوام ببینمت شناختمت بای

+ باشه هرطور راحتی بای

+ هر طور راحتم؟ برو با همون دختر خاله اکبیریت نامرد بای

+ آره لیاقتت همینه بای

+ دیگه اس نده بای

+ باشه بای

بای و درد،بای و مرگ،خو مثل عادم بهم بزنید !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:09
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مادرم از قبیله ء سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گفت
شالی از ابریشم ایمان به سر داشت
قلبش به عرش خدا می ماند
که به اندازه ء حقیقت خدا بزرگ بود
و من صدای خدا را
از ضربان قلب او می شنیدم
و بی آن که کسی بداند
خدا در خانه ء ما بود
و بی آن که کسی بداند
آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:02
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

به ناراحتی ها (حتی دندان درد) مانند تجربه ی جالبی می نگرم و از اینكه از تجربه ی تازه ای بیخبر نمانده ام، شادمانم. آسمان بالای سر من به هر رنگی باشد، من برای هر گونه سرنوشتی آماده ام.جین وبستر

دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:43
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

برخی از افراد زندگی نمی كنند، مسابقه ی دو گذاشته اند، می خواهند به هدفی كه در افق دوردست دارند برسند و در حالی كه نفسشان به شماره افتاده، می دوند و زیبایی های پیرامون خود را نمی بینند.

دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:42
+1
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


در جایی که هَمه زغال فروش شده اَند و دیگران را سیـــاه میکنَند بیا کَمی از مد افتاده باشیم !!!


دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:41
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

چقدر دشت و صحرا پرماجرا است و لذت زندگی درآمیختن با این ماجراها است نه نوشتن آنها در كتاب. جین وبستر

دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:39
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ