maryam
خدايا….
اين سرنوشتي که برام بافتي
قسمت يقش يه خورده تنگه
قربون دستت شلش کن
دارم خفه ميشم….
*elnaz* *
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین ! بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم من پایین بود و باختم
*elnaz* *
زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري
maryam
اگه ميخواي همه افراد فاميلتونو از دخترخالت گرفته تا نوه عموتو با هم تو يه روز ببيني، پاشو همين الان دستِ دوس دختر يا دوس پسرتو بگير، با هم بريد بيرون يه دوري بزنيد!!!!!!!!!!!!!!
Danial
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ، تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ، تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ، یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ، بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ، خسته از این زندگی با غصه های بی شمار .
Danial
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
ramin
من آن مجنون تنهای غریبم .
كه از سهم دو دستت بی نصیبم .
به دل گفتم كه روزی خواهی آمد.
و دل می داند او را می فریبم...