یافتن پست: #دست

hadith
hadith
با اینکه ردِ پای بوسه‌‌هایم را در تن ات بهتر از کفِ دستم می شناسم اما با این حال تا به آغوش ات می‌‌آیم گم می‌‌شوم! خدا کند اینبار مرا از لابلای لبانت پیدا کنی‌....!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 23:55
+4
-1
ronak
ronak
قلیون کشیدن همزمان دانشجوها تو خونه مجردی {-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 21:09
+7
مهسا
مهسا
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم

را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می‌کند

اما

غیر از همین حس‌ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی است
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 18:10
+7
سحر
سحر
ارزش هرلحظه رابافکرکردن به لحظه بعدی ازدست نده.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 18:01
+5
sasan pool
sasan pool
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 17:15
+3
محمد
محمد
اوشيه كرمعلي؟ فرك كنم غلاغه!الان باسنگ وزنمش...(تق)
(آخرين مكالمه ضبط شده هواپيماي جاسوسي سرنگون شده ي آمريكاي به دست غيور مردم لرستان)
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 17:08
+6
sasan pool
sasan pool
رنگ آرزوهایم این روزها خیلی پریده


تو اگر دستت به آسمانش رسید


چند تکه ابر نقاشی کن


تا دل ما به ابرها خوش باشد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 17:06
+4
مهسا
مهسا
با فکر او به خواب رفت ، در آغوش دیگری از خواب پرید ...! به یاد او در آغوش دیگری گریست ، دستان او را می خواست تا اشک هایش را پاک کند ، اما دستان دیگری پاک کرد ...! " او هم به خودش ، هم به دیگری ظلم کرد ..."
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:22
+4
ronak
ronak
یه جوجه کماندو تو این ع[!] اگه پیداش کردین
12 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:19
+5
sasan pool
sasan pool
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می‌کشیدم
و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می‌زد


آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه
بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم
بر شانه‌هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می‌کردم!


قیصر امین پور
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:11
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ