یافتن پست: #دلم

saman
saman
می بخشم کسانی را که هرچه خواستند با من ، با دلم و با احساسم کردند…

و مرا در دور دست خودم تنها گذاشتند و من امروز به پایان خودم نزدیکم،

پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند….
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:12
+5
saman
saman
در CARLO
میان عابران تنهاتر از من هیچ کس نیست / کسی اینجا به فکر این غریبه در قفس نیست

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگست / فقط درون آغوش تو مردن زیباست….
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 10:45
+3
saman
saman
در CARLO
ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت/ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت

ای کاش یکی می آمد و غم ها را / از قلب اهالی زمین برمیداشت….
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 09:06
+4
saqar
saqar
حسرت یک چیز به دلم مانده است
ان هم نمازیست که قسمتم شود
بدون یادی از دنیا، پر از یاد خدا
دلم به دو رکعتش هم راضیست...!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 15:55
+6
saqar
saqar
دلم میخوادبلند گریه کنم!
دادبکشم!
جیغ بزنم!
خدایا نمیخوام کسی اشکامو ببینه
دلم خوشه ها!!!!
کسی؟؟؟؟؟
من که کسی رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
پس خداجونم..............!
میشه تو بغلت گریه کنم؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 15:42
+5
saqar
saqar
دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است...
السلام علیک یا حجت الله فی عرضه
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 15:03
+4
saqar
saqar
در CARLO
سلام روزگار... چه میکنی با نامردی مردمان..
من هم.. اگر بگذارند...
دارم خرده های دلم را...
چسب میزنم... راستی این دل...
دل می شود؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 14:50
+5
saman
saman
در CARLO
دلم تنگ است!

دلم اندازه حجم قفس تنگ است!

سکوت از کوچه لبریز است!

هوا هم سرد و بارانی است!

نمی دانم چرا در قلب من

پاییز طولانی است!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 14:33
+6
saman
saman
در CARLO
توهم با من نمی مانی برو بگذار برگردم



دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم



برایت مینویسم آسمان ابریست دلتنگم



و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم



اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را



و سهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را



اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم



اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم



دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده



کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده



همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته



خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته



توهم حرفی بزن چیزی بگو هرچند تکراری



بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری؟



خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی این بار



بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار



من چه تلخم امروز
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 12:51
+5
saman
saman
در CARLO
گاهی وقها روی نیمکت تنهایی ام می نشینم ...

آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است ...

تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من ...

روی این نمیکت ...

نه کلامی می خواهم ...

نه نگاهی که محسور کند مرا ...

تنها صدای آرام بخش یک نفس کافیست ...

همین...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:05
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ