یافتن پست: #دلم

مهسا
مهسا
گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم ببرمش روی تخت بخوابونمش ملافه رو بکشم روش دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم حتی براش لالایی بخونم وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان درست میشه...درست میشه... اگر هم نشد به جهنم!... تموم میشه...بالاخره تموم میشه...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:49
+8
reza
reza
ﺩﯾﺮﯾﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﺁﻫﻨﮓ ﺳﻔﺮ ﺩﺍﺭﺩ

ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻏﺮﯾﺐ

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﮑﺪﺭ ﻋﻤﯿﻖ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺸﮑﻨﻢ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺪﺍﯾﯽ ﺭﺍ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻃﻠﻮﻉ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﺍ

ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﻍ ﺫﻫﻨﻢ

ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﺎﺩ ﻭﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺐ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﻄﺮ ﺍﻗﺎﻗﯽ

ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﮐﻮﺩﮐﯽ

ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ!!!!


ﭘﺎﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺩﺭﺧﺖ ﺳﯿﺐ ؟!!

ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺭﺍ

ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ

ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ؟!!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:21
+3
reza
reza
من ، تو ، ما ، جهان ، همه در تغییرند


عمر در تغییر است


عشق در تاثیر است


همه در عاقبت خویش پر از تغییرند


همه در تاثیرند


خواب در پیله پر از تغییر است


و تو تعبیر همان خواب هستی


خواب پروانه شدن

که پر از تغییر است

تو ز تغییر دلم میترسی

لیک من بی تردید

انتخابت کردم

پیله ات را بگشا

در دلم باکی نیست


چون که پروانه شدن

بهترین تعبیرُ بهترین تغییر است
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:07
+3
reza
reza
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:03
+3
reza
reza
هرچه می خواهم که غمهای دلم

پنهـان کنم

سینه می گوید که من تنگ آمـدم

فــریاد کن!
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:53
+3
reza
reza
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:33
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
من ازاین کاش ها بیزارم…


بیزارم وقتى که مرا با خودبه رویاى قشنگت می برند…


مى برند و با برگشتنم دوباره غمى بزرگ رابه دلم می نشانند!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:23
+3
payam65
payam65
خواستم فراموشت کنم دلم نیومد خواستم تو غصه دار نشی سرم اومد...................
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:02
+1
فلسفه حیات!
موجِ ز خود رفته رفت؛ ساحلِ افتاده ماند.
این تن فرسوده را، پای به دامن کشید؛
و آن سرِ آسوده را، سوی افق ها کشاند.
ساحلِ تنها، به درد، در پی او ناله کرد:
"موج سبکبال من، بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست! بر سر دوشت چو من،
کوه دماوند نیست! هستم اگر می روم!
خوش تر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست."
نالۀ خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دلِ اندیشمند؟
گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفسِ گرمتاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موجِ ز خود رفته بود، ساحلِ افتاده است!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/15 - 23:14]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 11:24
+5
payam65
payam65
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن
دیدگاه  •   •   •  1391/01/10 - 23:25

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ