*elnaz* *
شک ندارم... سفره ی دلم را که وا کنم ؛ همه سیـــــر می شوند.
Alireza
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”
reza
قلب مرا میان غمت جا گذاشتی
تا در حریم غربت من پا گذاشتی
رفتی و در سکوت تماشا نموده ام
تنهایی ِ مرا تو چه تنها گذاشتی
رفتی و سهم عشق برای دل تو بود
سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟
یک بغض کال، یک سبد از درد بی کسی
سهم من غریب که اینجا گذاشتی
گفتی بهار می رسد اما دروغ بود
در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی
مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت
من را میان غصه چو لیلا گذاشتی
گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای
آن را تمام گردن حوا گذاشتی
یک قطره اشک سهم من از روزگار شد
در لحظه ای که پای به دنیا گذاشتی
reza
امروز پدري دخترش را براي نان فروخت
امروز دختر 10 ساله اي مادر شد
امروز دختري در ماشين شيشه دودي با پسري همخواب شد
امروز پدري خشم بيرون را بر پشت همسر پريودش خالي كرد
امروز دختري در التماس چشمانش در چهار ديوار زن شد
امروز مادري در مقابل پسر سه ساله اش با مردي همخواب شد
امروز عشق دختر باكره را با اسكناس سبز سنجيدند
امروز دلم براي امروزم گرفت
نميدانم دنياي شما كثيف است يا چشمان فاحشهء من؟
maryam
نه! نمیــــــــدانی... هیچکس نمیداند پشتــ این چهره ی آرامــ در دلم چه میگذرد...! نمیـــــدانی!! کسی نمیداند اینــ آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرامـــ چقدر خسته ام میکند!!