یافتن پست: #دلم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺶ ﺭﺍ ﻧﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻪ ﻗﻬﻮﻩ، ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﮔﻠﮑﺴﯽ اس 3 ﻣﯽ ﺧﻮﺍد <img src=(" title=":((" />((
چیه فک کردین عاشقم ؟؟؟جم کن بابا :))))))))

دیدگاه  •   •   •  1392/09/24 - 19:51
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

از دلم پرسیدم چرا شب ها خواب به چشمانم نمی آید؟







گفت :حرف مفت نزن...







چون بعد از ظهرها می خوابی!







الکی ادای آدمای عاشقو در نیار....:| :| -__-


دیدگاه  •   •   •  1392/09/23 - 21:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو دیگر هستی نه نگاهت

که در ان دلخوشیم سبز شود

سایه می داند که به دنبال نگاهت

همچون ابر سرگردانم

هیچ کس گمشده ام را نشناخت

تابش رایحه ای خبر اورد

کسی در راه است

چشمی از درد و دلم اگاه است

کاش هیچ وفت عشقی متولد نمی شد

که روزی احساس بمیرد
دیدگاه  •   •   •  1392/09/23 - 19:38
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/23 - 19:05
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/23 - 18:55
+3
محمد
محمد
قانعم...
او قسمت من نبود مال مردم بود
قربان دلم که مال مردم خور نیست..!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/22 - 20:22
+6
محمد
محمد
سلام عزیزم؟
خوبی؟
دلم برات خیلی تنگ شده!!
.
گاهی چنان داغونت میکنه که حتی از نفس کشیدنت پشیمون میشی!
و ای کاش حالمان بجای چند بار در روز سالی یکبارپرسیده شود..
اما نه از روی ترهم و بازیهای کودکانه!!!
.
راستی: حالت خوب است!! دلم برایت مثل فردا تنگ است!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/22 - 19:24
+6
محمد
محمد
دلم کمی خدا می خواهد ...کمی سکوت...کمی آخرت...دلم دل بریدن می خواهد...کمی اشک...کمی آغوش آسمانی...دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست !!و یک خدا تا کمی با هم قدم بزنیم!!فقط همین!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/21 - 23:38
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥


امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار 


بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا 


برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر 


کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی 


می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می 


دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که 


و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور 


شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه 


روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پ[!].خیال کردم 


می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در 


عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. 


روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم 


که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار 


هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی 


که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه 


رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن 


داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم 


تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می 


دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در 


حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش 


لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی 


که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت 


نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن


که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی 


و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من 


در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو 


را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با 


دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت 


هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که 


باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته 


.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید 


شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را 


برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و 



هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی!




دوست و دوستدارت:خدا

دیدگاه  •   •   •  1392/09/21 - 18:38
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
لعنتی دلم بودنتـــــــــ رو میخواد ... چقدر تو نـیـسـتـــــــی !!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/21 - 18:16
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ