خــــدایا می دانـــم.. غــم که می دهی یعنـــی.. " دلم برایت تـــنگ شده ، صدایم بـــزن " نازنیـــن خدای من.. با دلی پُــــر از غــم صدایت می زنم و همیــــن که می دانم صدایم را می شـــنوی برایم کافیـــست...
همچو مردابی که رنگین است از سرخی خون وقت غروب میتراود لحظه های تلخ و مرده در دلم می نشیند بار غصه از نگاه غافلم من که چون تک شاخه ی یک تک درختم درمیان کوچه های تنگ غربت تیره بختم من که در دروازه های خستگی تنها نشستم از تمام روز های عمر رفته گیج و خسته ام میزنم سدی به بغض در گلویم نشکند تا نشنود دشمن صدای گریه ام را
باز ای رفیق نیمه راهم زود برگرد دلواپسی های نگاهم زود برگرد اینجا نمیداند کسی درد دلم را ای سوز و اشک آهم زود برگرد بردند چشمان حسادت یوسفی را من در این کهنه چاهم زود برگرد بی تو صدای گریه های دل کویریست ای سایبان و سر پناهم زود برگرد
دل تنگی ام را با فاصله می نویسم تا شاید فاصله ای بین دلم و تنگی بیفتد ، چه خیال خامی ! این مدار فاصله مورب است ، چندی که بگذرد دوباره میشود : “تنگی دل”