دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
قطره های پاکش را بغل کنم! و بی هیچ اشکی دستهایش را بگیرم قول می دهم فقط بویش را حس کنم! اصلا اگر ببارد فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم قول می دهم برایش شعر نگویم فقط... می شود؟ امشب.... ؟
شکسپیر میگه : لحظه ای که به شدت احساس تنهایی میکنی, مطمئـــن باش یکی دلتــــــــــــ ـنـــــــــــــ ـگــتــــــــــ ـــه ... !!! ... الان من همچین حسی دارم کی دلتنگمه ؟؟!!! خب بیاید بگید لامصبا بزارین شفاف سازی شه منم ازین حال و روز در بیام...
شخصی در طبقه ی بیستم آپارتمانی زندگی میکرد،هر وقت می خواست به تنهایی به طبقه ی خود برود ،تا طبقه ی ۱۵ را با آسانسور و ۵ طبقه دیگر را از پله استفاده می کرد . چرا ؟؟؟
بیاااا دوری کنیم از درس بیاااامشروط بشیم کم کم بیاااا با درس تو بدتر شوووووو بیاااا این ترم تو رد شوووو رد شوووو ببین گاهی یه وقتایی دلت میگیره از استاد نه میخوابم نه بیدارم از این نمرات من پیداست