شب است . . . کلنجار میروم با خودم با دلتنگی هایم با قلب له شده ام با غرور شکسته ام سراغش را بگیرم ...نگیرم...بگیرم...نگیرم نزدیک صبح است ...دل را به دریا زدم مشترک مورد نظر در حال مکالمه می باشد
خــــدایا می دانـــم.. غــم که می دهی یعنـــی.. " دلم برایت تـــنگ شده ، صدایم بـــزن " نازنیـــن خدای من.. با دلی پُــــر از غــم صدایت می زنم و همیــــن که می دانم صدایم را می شـــنوی برایم کافیـــست...
همچو مردابی که رنگین است از سرخی خون وقت غروب میتراود لحظه های تلخ و مرده در دلم می نشیند بار غصه از نگاه غافلم من که چون تک شاخه ی یک تک درختم درمیان کوچه های تنگ غربت تیره بختم من که در دروازه های خستگی تنها نشستم از تمام روز های عمر رفته گیج و خسته ام میزنم سدی به بغض در گلویم نشکند تا نشنود دشمن صدای گریه ام را