ببار ای ابر سرگردان که این دل غصه هادارد.
مرو ازآسمان من که باتوقصه هادارد.
بریز ای نم نم باران دلم خون شد زتنهایی.
اسیر دردم ای باران چرا دردم نمی کاهی؟
ببار ای قطره ای مرهم ، زبانم تشنگی دارد.
به این دلخسته ی عاشق که او هم عالمی دارد.

خدای من
نه دور كعبه است،
نه در كلیسا،
نه در معبد...
خدای من همین جاست،
كنار تمام دلواپسی هایم،
كنار تمام بغض هایم؛خنده هایم...
خدای من نمی ترساند مرا از آتش،
اما می ترساند مرا:
از شكستن دلی،
اشك آوردن به چشمی،
نا حق كردن حقی...
خدای من می بیند مرا هر جا كه باشم،
می فهمد مرا با هر زبانی كه سخن می گویم....
خدای من حواسش در همه احوال به من هست،
خدای من مرا از هیچ نمی ترساند،
جزء بی فكر سخن گفتن و رنجاندن دلی...
خدای من، خدای تمام مهربانیهاست.....