یافتن پست: #دل

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا . . .

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا . . .

وقتی نگاه ِ من به تو افتاد ، سرنوشت . . .

تصدیق ِ گفته های هِگِل بود و ما دو تا . . .

روز ِ قرار ِ اول و میز و سکوت و چای ،

سنگینی ِ هوای هتل بود و ما دو تا . . .

تا آفتاب زد ، همه جا تار شد برای ما

دنیا چقدر سرد و کِسِل بود و ما دو تا . . .

از خواب می پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا . . .

« مرحومه نجمه زارع »
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:58
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در مکّه دیدم
خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته ...
و انسانها به دور ِ خویش میگردند!
در مکّه دیدم
هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست!
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید
غافل از اینکه آن دوره گرد، خود ِ خدا بود!
در مکّه دیدم، خدا نیست!
و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم
و درهمان نماز ساده ی خویش، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم
آری ...
شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست
که خدایی در آن نیست ...!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:51
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وقتی دستان تو
در دستان من نباشد
دست را می بــــازم
حتی اگر تـمـام حـکـم هـای دل
در دسـت من باشد . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:17
+3
roya
roya
در CARLO
دلــخــور ڪـﮧ میشَـوَم

بُــغــض میڪُنَـم

مے آیَـم پُــشــت صَفــحـﮧ ے مــآنـیتــورَم

ڪآمنــت میـنــویسَــم وَ صــورَتَــڪ میــگُذآرَم

صـورَتَڪے ڪـﮧ میـخَنـدَد D:

وَ پُــشــتَـش قــآیــم میـشَـوَم

وَ فڪر میڪُنے ڪـﮧ میــخَـنـدَم

وَ بــخـَـندے

اشڪهــآیَم مے آیـَـند وَ مـَטּ

مُدآم بــآ صورَتـَک مَــجــآزے مـیخــَندَم

تــو ڪـﮧ میــخــَندے

بــآوَرَم مــیشـَوَد

شــآد میشَوَم

اشـڪهــآیَـم روے گــونــﮧ ام مــیخـُشڪَــند
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:10
+4
AmiR
AmiR
نگا خدا چی درس کرده تا بادلآدم بازی کن
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 13:22
+1
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دلـــــــ ـ ـ ـــم درد میکند...
انگار خام بودند خیـــــــــــال هایی که به خوردَم داده بودی....
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 12:16
+7
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دلم را هنگامی غم میگیرد که نگاهم به دستان گره خورده ی دو آدم خیره می ماند
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 11:53
+4
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه می رقصد
بت افسونگرم لب بر لب پیمانه می رقصد ...
بده ساقی شراب آتشین ٫ مست و خرابم کن
که امشب دلبرم در مجلس بیگانه می رقصد
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 11:32
+3
binam
binam
در CARLO
دست در دست من داری و دل با دیگری
ای فلک از دست این عشق های زورکی
دیدگاه  •   •   •  1392/03/4 - 20:53
+10
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
عزرائیل

مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه…
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تک.ون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…







بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!
آخرین ویرایش توسط Edward-Marion در [1392/03/4 - 20:30]
دیدگاه  •   •   •  1392/03/4 - 20:28
+12

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ