یافتن پست: #دل

reza
reza
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق میزند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:37
+2
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
لبخند كه مي زنم پيدايم مي كني

باران مي بارد، تو از كنارم مي گذري

فرياد نمي كشم كه بازگردي

مي دانم امشب اين آسمان تاب ماه را ندارد

لبخند مي زنم،

فراموش مي كنم..
2 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:34
+4
reza
reza
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:33
+3
reza
reza
من
در این بغض های هر لحظه
در این دلتنگی های مدام
در این آشفتگی های دقایقم
دارم
سکوت
می شوم
با من از عشق چیزی بگو
پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود...!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:29
+3
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
ميان ابرها سير مي‌كنم

هر كدام را به شكلي مي‌بينم

كه دوست دارم

مي‌گردم و دلخواهم را پيدا مي‌كنم

ميان آدم‌ها اما

كاري از دست من ساخته نيست

خودشان شكل عوض مي‌كنند

بـراي اتـفـاق هـايي كه نـمي افـتـد ...
بـراي دستـي كـه نـگـرفـتم
بـراي اشكـي كـه پـاك نـكـردم
بـراي بـوسـه اي كـه نـبــود
بـراي دوسـتـت دارمـي كـه مـرده بـه دنـيـا آمــد
بــراي مـن كـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش ...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:29
+5
reza
reza
و من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود،

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم،

و هنگامی تشنۀ آتش شدم

که در برابرم دریا بود و دریا بود و دریا....
4 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:26
+3
ALI SHABAN
ALI SHABAN
باران که می‌بارد…

باید آغوشی باشد…

پنجره‌ی نیمه بازی…

موسیقی باران…

بوی خاک…

… سرمای هوا…

گره‌ی کور دست‌ها و پاها…

گرمای عریان عاشقی…

صدای تپش قلب‌ها…

؟؟؟

باران که می‌بارد…


باید کسی باشد
3 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 21:31
+6
payam65
payam65
کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 20:23
+1
payam65
payam65
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمه
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 20:20
+1
nahid
nahid
صبر كن سهراب
گفته بودي:
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين شهر غريب
قايقت جا دارد؟
من هم از همهمه اهل زمين دلگيرم...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:43
+5
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ