reza
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
reza
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
reza
کودکی ام را می خواهم ...
چشمان معصومم را
قلب پاکم را
اشکهای صادقم را
خنده های شورانگيزم را
عروسک هايم ٬ دو چرخه ام ... هم بازی هايم را
کودکی ام را می خواهم ...
آزادی فرياد کشيدن را
دلبستگی های ساده ام را
دنيای بی نهايت روياهايم
کودکی ام را می خواهم ...
دنيای بی رنگ هزار رنگم را
آن بهشت کوچکم را
reza
زندگي دفتري از خاطره هاست ...
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست .....
يک نفر همسفر سختي هاست .....
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفريم ......
Alireza
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”
reza
قلب مرا میان غمت جا گذاشتی
تا در حریم غربت من پا گذاشتی
رفتی و در سکوت تماشا نموده ام
تنهایی ِ مرا تو چه تنها گذاشتی
رفتی و سهم عشق برای دل تو بود
سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟
یک بغض کال، یک سبد از درد بی کسی
سهم من غریب که اینجا گذاشتی
گفتی بهار می رسد اما دروغ بود
در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی
مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت
من را میان غصه چو لیلا گذاشتی
گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای
آن را تمام گردن حوا گذاشتی
یک قطره اشک سهم من از روزگار شد
در لحظه ای که پای به دنیا گذاشتی
reza
زیاد نباش...
زیاد خوب نباش...
زیاد دم دست نباش...
زیاد که خوب باشی...
زیادی که همیشه باشی...
دل آدم ها را می زنی..
آدم ها این روزها ،
عجیب به خوبی..به شیرینی ،
آلرژی پیدا کرده اند...زیاد که باشی..
زیادی می شوی...
زیادی هر چیزی هم آلرژی می دهد...
عجیب...
دورمی شوند...
خیلی عجیب...
زیادی می شوی!!!!!!!!!