M 0 R i c A R L0
سیروس خله تو قطار میشینه به صندلی روبرویی میگه:
به سلامتی دارین برمیگردین؟!
حمید
یارو رو داشتن به جرم قتل زنش مــحاکمــه مــی کردن. دادستان مــی گه : سنگدل تو وقتی داشتی زنت رو مــی کشتی ندای وجدانت رو نشنیدی؟! طرف مــیگه: نه والله! بس که این زنیکه جیغ و داد مــیکرد مــگه مــی ذاشت مــا چیزی بشنویمــ؟!!
M 0 R i c A R L0
بس که ديوار دلم کوتاه است هرکه از کوچه ي تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم که شده نگهي ميکند و ميگذرد
امید
غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن.....
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس و صدا و نگاهمان در روح و جانش یشه دوانده به بازیش میگیریم و
هر چه او عاشق تر
ما سرخوش تر
هر چه او دلنازکتر
ما بی رحم تر
تقصیر ما نیست:تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند!
امید
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
همواره قلب بیمارم به یاد توشود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
حمید
ازادی این نیست که هر کس هر چه دلش خواست بکند،ازادی حقیقی قدرتی است که شخص را مجبور به انجام وظایف خود می کند