♥ نگار ♥
یکی دیگه از فانتزیامم اینه که برم تو یه عروسی
موقعی که عروس می خوادبعله رو بگه یهو از وسط جمعیت داد
برنم: نــــــــــــــــه باهاش ازدواج نکن. من هنوز دوستت دارمممم عزیزم....
بعد فامیلای دوماد جنازمو ببرن سمت افق
♥ نگار ♥
پسر: عزیزم فردا روز عروسیمه خودت میدونی چقد دوستت دارم ولی سرنوشته دیگه نشد بهم برسیم، دختر: با چشمایی پر از اشک دستاشو گرفتو گفت: حالا که سرنوشت مارو بهم نرسوند منو به دوستت معرفی کن همون که بی ام و داره...!!!