یافتن پست: #راه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روزی میرزاجواد آقاسبزواری از شاگردان علامه بحرالعلوم

به سفارش حاج شیخ عبدالوهاب مشیر خراسانی

به همراه حاج آقا میرزامحمد تقی تربتی فیض آبادی معروف به [!] خراسانی

و حاج سید علینقی نراقی معروف به ملک المتکلمین ،

خدمت استاد حاج میرزاآقا ابوالحسن نجفی معروف به مرشدالمتکلمین

شرف حضوریافتند،

ایشان تشریف نداشتند،

همگی برگشتند!

به همین راحتی
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 20:12
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی


مادر يعني
.
.
.
.
.
اون فرشته اي که دستاي کوچولوتو ميگيره تاتي تاتي راه رفتن يادت ميده

دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 19:29
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
یکی از تفریحات سالم دوران راهنماییم این بود که :
کپسول آموکسی سیلین مینداختم تو بخاری کلاس
یه بوی افتضاحی داشت که همه بچه بالا می آوردن
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 18:32
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
سر جلسه امتحان به استاد میگم:
استاد راهنمایی میکنی!!!؟؟؟؟
.
.
. میگه نه دبیرستانی بیشتر حال میده دیووووووووووث خیلی منحرف بود {-15-}
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 13:15
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 19:08
+9
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 14:36
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 14:33
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به ع[!]ایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...
میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....


2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 18:21
+4
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم
اندکی پیشتر اَی ...
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!
زیر چشمی به خدا می نگریست !!
محو لبخند غم آلود خدا
دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم: ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!
یاد من باش ... که بس تنهایم !!
بغض آدم ترکید، ... گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ...
من به اندازه ی گلهای بهشت .... نه
به اندازه عرش ... نه ... نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من
دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت ...
راهی ظلمت پر شور زمین ...
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم ... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !!!
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 18:19
+5
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
... این راه به کجا مرا فرا میخواند!

1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 17:55
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ