خوش آهنگی بود برایم
عمیق تر از مثنوی
سکوتت گویاترین نجواهای عاشقانه و نگاهت صمیمی ترین پیوند
@mohammadmahdi
گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
مست مستم، مشكن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد
گر به جز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر
گر بهشتی است، رخ توست نگارا! كه در آن
می توان كرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
می فروشان همه دانند عمادا! كه بود
چندان ز فراغت گریانم که مپرس چندان ز غمت بسوخت جانم که مپرس
چندان بگریست دیدگانم که مپرس گفتی که چگونه ای ، چنانم که مپرس
ان دوست که دیدنش بیاراید چشم بر دیدنش از دیده نیاساید چشم
ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نباشد به چه کار اید چشم
گفتم دل و جان بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی این من بودم که بیقرارت کردم
گر با غم عشق سازگار باشد دل بر مرکب ارزو سوار اید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه کار اید دل
گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
خون میچکدم به جای اب از دیده کار من و دل گشته خراب از دیده
بر خیز و بیا که تا تو رفتی رفته است رنگ از رخ و صبر از دل و خواب از دیده
گر وصل تو دست من شیدا گیرد وین درد فراغ راه صحرا گیرد
هم جان من از حال تو نیکو گردد هم کار من از قد تو بالا گیرد
بینم چو وفا ز بی وفایی ترسم در روز وصال از جدایی ترسم
مردم همه از روز جدایی ترسند جز من که ز روز اشنایی ترسم
گفتم چشمم ،گفت که جیحون کنمش گفتم جگرم ، گفت که پر خون کنمش
گفتم که دلم ، گفت که در این دو سه روز مجنون کنم و ز شهر بیرون کنمش