♥ نگار ♥
برای یوسف شدن
باید قید زلیخاها را زد!
عزیز خــــــــــدا شدن بها دارد...!
♥ نگار ♥
خدا همین جاست ...!!!
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند
خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد
خدا در اتومبیل پسری است که,مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در دست پدر کارگریست که برای زندگی طفلش 24 ساعته کار میکند
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو
, از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟
!
خدا را هفت بار دور زدی یا
زیر باران کنارش قدم زدی
؟
♥ نگار ♥
به سلامتیه همه پسرایی که هزار تا خاطـــــــــــر خواه دارن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی دلشون گیر منه
بعله ^-^