یافتن پست: #رای

حمید
حمید
آموزش لایک زدن برای عزیزانی که به هر دلیلی لایک نزده اند
زیر هر مطلبی نوشته :دیدگاه .... ثانیه . شکل دوتا فینگر میبینید یکی رو به سمت بالا و یکی رو به سمت پایین شما کاری با فینگر رو به سمت پایین نداشته باشید چون اگه استفاده کنید برقتون میگیره واما فینگر رو به سمت بالا حتما استفاده بشود.خیر دنیا و آخرت را به دنبال خواهد داشت با تشکر{-41-}{-47-}{-25-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:24
+5
mitra
mitra
بچه : بابا
پدر : بله پسرم؟
بچه : ما برای چی به دنیا اومدیم ؟
پدر : برای اینکه همو دوست داشته باشیم ، به هم عشق بورزیم ، در خوشی و سلامتی با هم زندگی کنیم ، زیبایی های دنیا رو ...
بچه : بابا
پدر : بله ؟
بچه : ببند
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:23
+4
حمید
حمید
یخ خودش رو برای خنک کردن آب فدامیکنه...... بابا یخ روزگارتیم {-41-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 21:12
+3
mah3a
mah3a
حس گوسفندی که درکی از ارزش پول نداشت
و تا لحظه آخر فکر می کرد
چوپان مهربان برای نجاتش با قصاب بی رحم جنگیده است ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 20:46
+6
حمید
حمید
مردی برای یافتن همسر در روزنامه آگهی داد، فردای آن روز صدها نامه برای او آمد که

نوشته شده بود:

می توانید همسر مرا بگیرید.{-47-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 20:24
+7
mina_z
mina_z
حتی با افزودنیهای غیر مجاز هم

اعتباری به ماندگاری دوستی ها نیست !
.
.
چترت را ببند سری به كلبه بارانی ام بزن كمی زیر باران دیدگانم خیس شو و اگر مجالی برای همنوایی بود كمی با من همنوا شو...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:51
+10
mah3a
mah3a
نام بلندترین برج دنیا،برج زهرماراست که گاهی انسانها برای دیگران میسازند..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:47
+5
سحر
سحر
مردي ؟؟
هر چقدر مغرور!
هرچقدر صادق!
هر چقدر ساده!
هرچقدر جذاب!
هر چقدر مکار!
درست...
اما گاهی برای داشتن یک یار همراه همدم خوب باید زانو بزنی وابراز عشق کنی
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:35
+8
-1
ebrahim
ebrahim
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:10
+3
mehdi
mehdi
نر بودن یک جنسیت است و مَرد بودن یک هـــویت...!!

زیادن دخترایی که نر نیستن ولی خیــلی مَردن...!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/5 - 19:08
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ