ebrahim
بچه ها میخوام یه چیز خیلی مهم رو بهتون بگم ولی قول بدید که به راهنمایی هایی که داده شده عمل کنید: . . . ... . ... ... . . قول دادین ها!!!!!! . . . . . . . . . 1.باید یه حرف مهمی رو بهت بگم، به شماره 5 نگاه کن 2.برای دونستن جواب شماره 11 رو نگاه کن 3.لازم نیست ناراحت بشی، شماره 15 رو نگاه کن 4.آروم باش، ناراحت نشو، شماره 13 رو نگاه کن 5.اول شماره 2 رو نگاه کن 6.اینقد عصبی نباش،شماره 12 رو نگاه کن 7.میخواستم بگم که خیلی دوست دارم اگه لایک کنی!! 8.چیزی که من میخوام بگه اینه که.... باید 14 رو ببینی 9.یه کم تحمل داشته باش، شماره 4 نگاه کن 10.برای بار آخر ، به شماره 7 نگاه کن 11.امیدورام که خیلی ناراحت نشده باشی، 6 رو ببین 12. معذرت میخوام،ولی باید 8 رو نگاه کنی 13.ناراحت نشو دیگه، 10 رو نگاه کن 14.نمیدونم چه جوری بهت بگم، ولی باید 3 رو نگاه کنی 15.حتما خیلی ناراحت شدی، ولی ناراحت نباش، به شماره 9 نگاه کن
ebrahim
آرایش چیست"!!!!!؟؟؟؟؟؟ . . . . . . لایه ای ضخیم"که "لولووووووووو"رو"به"هووووووووولوووووووووووو"تبدیل میکند!!!!
رضا
گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند ... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند ... اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم ... و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد .
sasan pool
وعـده ی پــوچ
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در ح
Small Skyblue: را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ..
Small Skyblue: *********************************************************