یافتن پست: #را

nanaz
nanaz
کلافه ام...اندازه غربت زنی ک دلش بغل کردن بچه اش رامی خواهد...امادست ندارد...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 14:46
+9
nanaz
nanaz
آدم بمیره ازین سوتی ها نده
بعد از سالها یکی از دوستای قدیمیمو تو خیابون دیدم،
کلی باهم حرف زدیم تا رسیدیم به اینجا که:
گفتم: خب الان مشغولِ چه کاری هستی؟
گفت:یه مغازه زدم ولی راضی نیستم
دوست دارم خشکبار فروشیش کنم، کلی سود داره
اما صاب مغازه راضی نیست، میگه کلاسِ مغازه رو میاری پایین!!
گفتم:تف به ذاتِ خرابش، لابد از این تازه به دوران رسیده هاس.
غمت نباشه، یکی از بچه ها یه جای تووپ داره واست ردیفش میکنم،
هرچی حال کردی بریز توش، صاب مغازه هم زنشو بزاره پشتِ ویترین
کلاسِ مغازه ش بره بالا….
گفت: صاب مغازه بابامه …!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 14:38
+8
nanaz
nanaz
شک نکن
درست در لحظه ی آخر، در اوج توکل و در نهایت تاریکی
نوری نمایان می شود، معجزه ای رخ می دهد
و چه زیبا خدا از راه می رسد...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 14:34
+8
roya
roya

ایستادگی کن ، ایستادگی کن ؛ و ایستادگی کن …


و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغها


جرات نزدیک شدن به مترسکی که ایستادگی را


فقط به نمایش می گذارد ندارد . . .


دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 14:31
+2
nanaz
nanaz
آنقدر...
خندیدم...
خداهم غم هایم راباورنکرد...
خدایا...
به خداوندیت قسم... غمگینم...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 14:29
+7
nanaz
nanaz

تمام تلاشم را می کنم که خاطراتت را به یاد نیاورم…
اما مگر می شود این جا باشی و بدانم که هستی در همین اطراف و دلتنگ نشوم؟
روزهایی که می دانم فاصله ی زمینی ات از من دور است آسوده ترم….
نزدیک که می شوی نبودنت انگاری مشت می شود و مرا له می کند….
.
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 13:45
+7
nanaz
nanaz
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 13:37
+8
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
امتحاناته داریم؟ {-15-}

مراقب سر جلسه امتحان اومد گفت کارت ورود به جلسه ؟؟؟
گفتم اصن به قیافه من میخوره درسخون باشم جای کسی‌ بیام امتحان بدم ؟
گفت خداییش نه و ول کرد رفت …
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 13:18
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
یکی از دوس دخترام داش چایی میخورد ...
قند دم دستش نبود ...
هی منو یه ماچ میکرد یه قلوپپپپپپ چایی میخورد ...
منو یه ماچ میکرد یه قلوپ چایی میخورد...
در این حد من شیرینم حالا هی شما باورنکنید {-7-}

خخخخخخخخخخخخخخخخخ ولا ب این برکت
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 13:13
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
لطفا ...!

لطفا خــر نشوید

افسارتان را ندهید به دست کسی!

به دلتان هم ندهید!

به هیچ کس ندهید . . .!

افسارتان را ببندید به درخت!

و همان جاعلف بخورید!

علف خوردن سگش شرف دارد به سواری دادن!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/8 - 13:08
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ