یافتن پست: #را

saman
saman

بـه سـاز عشـق مـی چـرخـم بـه بـاغ سبـز چشمـانـت


بسـاط گـــل بـه لـب دا…رم بیفشـــــانـم بـه دامـــــــانـت؟



تمــــام شهــر خـوابیــده ، مـن بــه یــاد تــــــــو بیــــدارم



سـراپــا چشــم دیــــــدارم کــه شــب تــابــد ز مـژگـانـت



خیــال عــاصیـــم امشــب ، امیــد دسـت گـرم تـــوسـت



چـه خـوش بخشیـده رویــایــی بـه مـن لبخنـد پنهــانـت



بـه هــــــم زد یـک نـگــاه تـــــو شـکــوه شهـــــرک دل را



چــه کــاری کـرده ای بـا دل بـگــو جــانــم بــه قــربـانـت؟



چـه بـنــوازی چـه نـنــوازی غــرورم سهــم قـلـــــب تـــــو


تــن و دل را بـپـیـچــم در حـــریــر عشـــــــق ســـــوزانـت
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:03
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:03
+4
saman
saman
کشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟


مردم از درد خدا را به که باید گفت؟


سرنوشتم اگر این است که می بینم


حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟


آی خط خوردگی صفحه ی پیشانی!


این همه خط خطا را به که باید گفت؟


مو به مو حادثه بارید به هر بندم


تیر باران بلا را به که باید گفت؟


هر نفس آهی و هر آینه اشکی شد


وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟


هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود


شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟


هذیان بود و شب و تاب و تب تردید


درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟


چه کنم این همه اما و اگرها را


این همه چون و چرا را به که باید گفت؟


آفرین بر تو و نفرین به خودم گفتم


جز تو نفرین و دعا را به که باید گفت؟


شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم


گله از کار خدا را به که باید گفت؟!


(قیصر امین پور)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:02
+1
saman
saman
از تمام رمز و راز های عشق


جز همین سه حرف


جز همین سه حرف ساده میان تهی


چیز دیگری سرم نمی شود


من سرم نمی شود


 ولی........ راستی


دلم


که می شود

 

(قیصر امین پور)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:01
+2
saman
saman

با توام


ای لنگر تسکین!


ای تکان‌های دل!


ای آرامش ساحل!


با توام


ای نور!


ای منشور!


ای تمام طیف‌های آفتابی!


ای کبود ِ ارغوانی!


ای بنفشابی!


با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!


با توام


ای شادی غمگین‌!


با توام


ای غم!


غم مبهم!


ای نمی‌دانم!


هر چه هستی باش!


اما کاش...


نه، جز اینم آرزویی نیست:


هر چه هستی باش!



اما باش!

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/23 - 18:00]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:59
+2
saman
saman
شد از کمون نگاه تیری به قلبی رها
نشست تو سینه گل آرزوها
تبسمی خونه کرد تو باغ سرخ لبات
روشن شد از رخ ماه رنگ شبا
آروم آروم آروم انگاری این دل
به یه حس تازه کرده دچارم
دیگه پیداست از این چشمای رسوا
که چه رازی پنهون تو سینه دارم
حالا چشمام دیگه هر جا
نقش رویایی چشماتو می بینه
حس خوبه با تو بودن
راز بر ملای قلب من همینه
آروم آروم آروم انگاری این دل
به یه حس تازه کرده دچارم
دیگه پیداست از این چشمای رسوا
که چه رازی پنهون تو سینه دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:58
+2
saman
saman

دیدی که رسـوا شد دلـم،غـرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همـه آزادگــی بـر زلــف او عاشق شدم
ای وای اگــر صیاد مـن غافـل شـود از یـاد من قـدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز رشته‌ی گیسوی خود بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم
گـر شکـوه‌ای دارم ز دل با یـار صاحبدل کنم
وای ز دردی کـه درمـــان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیــــدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کند
وای ز دردی کــــه درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسـوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتــادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم
دیدی که رسـوا شد دلم غـرق تمنا شد دلم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:56
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
درد بزرگیست . . . برای کسی که متوجه نبودت نیست پرپر بشی . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:56
+4
saman
saman


روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
چون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند
ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هس



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/23 - 17:55]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:55
+2
saman
saman


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب





گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب







گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار




خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب







خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم




گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب







ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست




خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب







می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت




همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب







بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت




گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب







گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو




در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب







گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند





دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:53
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ