یافتن پست: #را

*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:52
+4
saman
saman


دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد





که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد







سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس




که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد







ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم




تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد







به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله




به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد







شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن




مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد







من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم




که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد







سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم





طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد







سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ





که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:51
+2
saman
saman
رنگی ندارد این غزل دیگر برایت

ای کاش می شد پر بگیرم در هوایت

یک استکان چایی کنار دفتر شعر

رقص قلم بر روی کاغذ تا نهایت

پرسیده بودی آسمان من چه رنگیست

من گفته بودم تیره تر از چشمهایت

در کشتی طوفان زده آرام بنشین

تا من نشستم پشت سکان هدایت

من با تو دریا بی تو مانند کویرم

جا مانده روی کلبه ی دل رد پایت

در التهاب روزهای بیکسی ماند

این حسرت شیرین پژواک صدایت

هان ای غریبه خاطراتت را بیاور

شاید به یاد آری که هستم آشنایت
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:48
+3
saman
saman


روز وصل دوستداران یاد باد




یاد باد آن روزگاران یاد باد






کامم از تلخی غم چون زهر گشت




بانگ نوش شادخواران یاد باد






گر چه یاران فارغند از یاد من




از من ایشان را هزاران یاد باد




مبتلا گشتم در این بند و بلا



کوشش آن حق گزاران یاد باد






گر چه صد رود است در چشمم مدام




زنده رود باغ کاران یاد باد






راز حافظ بعد از این ناگفته ماند




ای دریغا رازداران یاد باد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:47
+2
saman
saman

به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت 

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من. تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

و بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.


(فریدون [!])

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:46
+3
saman
saman

ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا


شراب نور به رگهای شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت وسحر دمید بیا

شهاب یاد تو درآسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گقتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم زسینه برون شد ز بس تپید بیا


نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطرسیمین دل شکسته تویی

مرا مخواه ازین بیش ناامید بیا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:45
+2
saman
saman

با من، سخن از تو در میان آوردند **** گلبرگ بهار، در خزان آوردند



خاموش ترین سکوت صحراها را **** با نام تو، باز در فغان آوردند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:43
+3
saman
saman

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت 



عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت 



                                         حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت



                                         حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت



 آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد



                                          لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت 



  خیره شد چشم دل از جلوه مستانه او 



                                           تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:41
+2
saman
saman

آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن


آينه صبوح را ترجمه شبانه کن




اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو

جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن




اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو

شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن




گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش

حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن




در مثل است کاشقران دور بوند از کرم

ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن




اي که ز لعب اختران مات و پياده گشته اي

اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن




خيز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن




خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا

مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن




چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن




هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر

آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن




شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر

آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن




حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن

جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن




کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا

ده به کفم يگانه اي تفرقه را يگانه کن




شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو

بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن




کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن




اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت

گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن




هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي

در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:39
+2
saman
saman

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر


باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر


امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم


شايد اي جان نرسيديمبه فرداي دگر


مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم


من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر


چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد


گر به جز عشق توام هست تمناي دگر


تاروم از پي يار دگري مي بايد


جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر


گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان


ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر


از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست


گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر


مي فروشان همه دانند عمادا كه بود


عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:36
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ