من از ایینه کوچک خانه
به آن چهره ی غمگین مینگرم ...
هنوز رد اشکهایم روی صورتم جاریست ....
تقدیرم همان بود که تو نوشتی
تو را باور کردم
همان گونه که بودی
همان گونه که گفتی
همیشه فردای مرا می خواندی ...!
اما دیگر نیستی
تا فال فردای مرا بگویی
درد دارم اما چیزی نمی گویم
شاید فردا زندگیم معنای دیگری گیرد ....!
دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد
چون بشددلبروبایاروفادارچه کرد
آه ازآن نرگس جادوکه چه بازی انگیخت
آه ازآن مست که بامردم هشیارچه کرد
اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار
طالع بی شفقت بین که دراین کارچه کرد
برقی ازمنزل لیلی بدرخشیدسحر
وه که باخرمن مجنون دل افگارچه کرد
ساقیاجام می ام ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که درپرده ی اسرارچه کرد
آن که پرنقش زداین دایره ی مینایی
کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد
فکرعشق آتش غم دردل حافظ زدوسوخت
یاردیرینه ببینیدکه بایارچه کرد
(حافظ)
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست
ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب
کن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟
نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری
بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب
کنی به هجر یار من حدیث روزگار من
بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم
بی مه رویش ، دمی نیاسودم
به سیل اشکم ، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر
من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او
محنت و خواری از بس دیدم بی او
مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد
دگر از جانم چه خواهی ای شب?!

1392/05/22 - 22:06