یافتن پست: #را

saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5
saman
saman

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
-هرگز-هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت!


[حمید مصدق]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:49
+5
saman
saman

انگار
هزار سال منتظر بودم
بیایی پشت پنجره اتوبوس
برایم دست تکان بدهی،
تا این شعر را برایت بنویسم…


[لیلا کردبچه]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:38
+4
saman
saman

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه


راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد


برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!”


مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه”


راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من ۲۵ سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:36
+4
saman
saman

یادت برایم همانند قصه سیگار پیرمردیست…


که سالهاست میگوید نخ آخر است……!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:32
+4
saman
saman
هرگاه زندگی را جهنم یافتی
سعی کن پخته بیرون آیی
سوختن را همه بلدند…


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:13
+3
saman
saman
سیگارم را از پنجره تکان میدهم
دنیای شما زیرسیگاری من است…

(ژیلا.م)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:08
+3
saman
saman

کــاش میــدانــستی


دنــیا با این همــه وســعتـش بی تو جـــای بــرای مــانــدن مــن ندارد!


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 09:59
+3
saman
saman
آروم میخندی، باز عاشقـت میشم
زخمامو میبندی، باز عاشقت میشم
چشات مهتابه، دستـات آتیشه
اینجا کنار تو، دنیا تموم میشه
از گریه ‌ها خالی، تو حال خوشحالی
انگار جهان هیچه، عطرت که می ‌پیچه
آروم میـ‌خندی، بـاز عاشقت میشم
زخمامو میبندی، باز عاشقت میشم


ترانه قصه پریا

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 09:57
+3
saman
saman

نگذار زخم هایت تو را به کسی که نیستی تبدیل کنند …


[پائولو کوئلیو]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 09:49
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ