ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب
مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار
کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت
میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..
ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...
الی جون خودشون قشنگ ترن
1392/05/5 - 14:47مرسی محمد جان.............خب چه اشکال ارش خب بایدم اینقد خرج کنه...خب اینم بخر دوست داری بپوشه....
1392/05/5 - 14:53خخخخخ......اگه خودش دوست نداشت چی؟هوم....بعدشم باید بگردی یا اینکه ترکیه بری......
1392/05/5 - 15:01








ای جانمم....خخخخخخخخخخخخ...منم دوسمش دارم پس دو سری بخر.....
1392/05/5 - 15:16اخ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون....
1392/05/6 - 02:08