جز من اگرت عاشق شیداست بگو ----- ور میل دلت به جانت ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو ----- گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو
قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پابه پای عشق رفتن پروبال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدن چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند
باز باران بارید. خیس شد خاطره ها. مرحبا بر دل ابری هوا.چشممان روشن.اشک در بارش باران گم شد. ( گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب ؛ همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند می آیند روی زمین تا کمی گلها را تماشا کنند و اگر هم دستشان رسید از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کند گفتی باران را دوست دارم
منم ُ نواده ی حوا کجاست قدرت چیدن؟! کجاست بال رهایی؟! کجاست شوق پریدن؟! در این زمین گل آلود کجاست عزم دویدن؟! بگو ُحقیقت من کو؟! در این هزاره ی مغشوش کجاست مستی خیام؟! کجاست ساقی مدهوش؟! کجاست رندی حافظ؟! کجاست گرمی آغوش؟! بگو رسالت من چیست؟! در این زمانه ی سنگین چگونه نغمه بپاشم؟! بر این جماعت رنگین چگونه گریه نباشم؟! از این تبسم ننگین کجاست قلب تپیدن؟! کجاست باور فردا؟! کجاست وسعت دیدن؟ کجاست پاکی دریا؟! کجاست راه رسیدن؟! کجاست آخر دنیا؟!
مجنون و مرد نمازگزار روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور میکرد مرد نماز راشکست وگفت: مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را ب[!]؟ مجنون لبخندی زد و گفت: عاشق بندهای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی
چقدرلووووووووووووووس
1392/04/29 - 11:49خعليم باحاله :دي
1392/04/29 - 11:51



1392/04/29 - 12:08