یافتن پست: #را

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نقشی که باران می زند بر خاک
خطی پریشان
از سرگذشت ِ تیره ی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:25
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بیا ، عاشقانه سلام کن و بعد برای همیشه برو ...
دلگیر نخواهم شد
دیگر به دیدارهای ناگهانی...
دوست داشتنهای موقتی...
و رفتنهای بی خداحافظی
عادت کرده ام!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این شـــــــعرها را باید گذاشــت درکــــوزه
و آب شـان را خــــورد!

زمانی که عرضــــه ندارند
تــــو را عــاشــــق کننــــد !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:14
+2
sanaz
sanaz
در CARLO
جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:12
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عزیزم ..
برادر ..
داداش من ..
نامرررررررررررد ..!!
بی شعوری که آبنبات چوبی میسازی وسطش آدامس نمیذاری باشماااااااا هستم ..
2 ساعته نشستم لیس زدم این لعنتی رو به عشق اون یه تیکه آدامسه !
آدامس نبود وسطش ..
این درسته ..!!؟
آدمی تو ..!!؟
شرف داری تو ..!!؟؟؟؟
یعنی امشب سرتو راحت میذاری زمین میخابی ..!؟؟؟؟
اره ؟؟؟
آخه عمت چه گناهی کـــرده که تو برادر زادشی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:11
+3
sanaz
sanaz
در CARLO
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:07
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺗـﻮ ﺟـﺎﺩﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿـﺮﯼ ﺑﻌـﺪ ﺗـﺎﺑﻠـﻮ ﺯﺩﻩ :
“ﺧﻄـﺮ ﺭﯾـﺰﺵ ﮐـﻮﻩ”
ﺧـﻮ ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿـﻘﺎ ﭼـﯽ ﮐـﺎﺭ ﺑﺎﯾـﺪ ﺑﮑﻨﯿـﻢ ؟!
ﺑـﺮﯾـﻢ ؟!
ﻧـﺮﯾـﻢ ؟!
ﭼـﺮﺍﻍ ﺧﺎﻣـﻮﺵ ﺑﺮﯾـﻢ ؟!
ﭘﯿـﺎﺩﻩ ﺷﯿـﻢ ﻫـﻞ ﺑﺪﯾـﻢ ؟!
ﺯﻧـﮓ ﺑﺰﻧﯿـﻢ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺗـﺮﺍﺑـﺮﯼ ؟!
ﻓﺤـﺶ ﺑـﺪﯾـﻢ ؟!
ﺗُـــﻒ ﮐﻨﯿـﻢ ؟!
ﻧﻤﯿـﺸـﻪ ﮐـﺎﺭﯼ ﮐـﺮﺩ ﺧـﻮ !!!
ﺑﻪ ﻧﻈـﺮ ﻣـﻦ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑﻪ ﺟـﺎﯼ ﺍﯾـﻦ ﺗﺎﺑـﻠﻮ
ﯾـﻪ ﺗﺎﺑﻠـﻮ ﺑـﺬﺍﺭﻥ ﺭﻭﺵ ﺑﻨـﻮﯾﺴـﻦ :
ﺑﯿـﺎ ﻭﻟـﯽ ﺍﮔـﻪ ﮐـﻮﻩ ﺭﯾﺨـﺖ ﺭﻭﺕ ﻭ ﺯﻧـﺪﻩ
ﻣﻮﻧـﺪﯼ ﻧﯿـﺎﯼ ﺯﺭ ﻣﻔـﺖ ﺑـﺰﻧـﯽ!!
:|
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:04
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زحمت دارد . . .
آدم بودن را میگویم!
.
این را میشود از مترسک ها آموخت ..
.
.
آن ها تمام عمر می ایستند ،

تا آدم حسابشان کنند !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:01
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ سوﺍﻻﯾﯽ ﮐﻪ وقتی ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻧﺸﻨیده بگیرم
ﻭ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﻢ ، اینه :
ﺁﺏ ﮐﺘﺮﯼ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ؟ :|
لامصب ﻋﻮﺍﻗﺐ ﺑﻌﺪﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻩ !
ﻗﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﯼ . . .
... ﭼﺎﯼ ﺭﻭ ﺩﻡ ﮐﻨﯽ . . .
ﺻﺒﺮ ﮐﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺑﺪﻩ . . .
ﯾﻪ ﺳﯿﻨﯽ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﯼ . . .
ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻩ ، ﺍﺻﻦ ﻣسیر ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺩﻡ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻪ:D
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:58
+2
sanaz
sanaz
در CARLO
هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:57
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ