یافتن پست: #را

saman
saman
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی،می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها روبردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"بقال با تعجب پرسید:چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما ازمشت من بزرگتره!

نتیجه گیری....

داشتم فکر میکردم حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم
جمع نیس که بدونیم ومطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 15:26
+4
alireza
alireza
مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!
زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!
مرد: اون که ۱۰۰%… هیکلت همیشه قشنگ بود. اصلاً من هیکلت رو روز اول دیدم خیلی خوشم اومد!
زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟ خیلی هیــــــــــــزی!
مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شد. هیکلت واسم مهم نبود!
زن: یعنی چی؟! پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟! هیکلم برات مهم نیست؟!!
مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست!
زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!
مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه خصوصیاتت، برام مهمه!
زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته باشی؟ خیلی نامردی… چیه پای کسی درمیونه؟؟!!
مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریفتو کردیماااا؟؟!!
زن: دیدی… دیدی… پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته که داری ازم تعریف می کنی؟! برو از جلو چشام دور شو… یه چند ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 14:48
+13
roya
roya
در CARLO

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند:شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید،


گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که،وقتی چیزی خراب می شد،

تعمیرش می کردیم نه تعویضش کنیم ..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:57
+6
roya
roya
در CARLO
اعتراف میکنم یه بار تو دانشگاه رفتم سمت دانشکده کشاورزی!
دیدم پشت دانشگاه یه مزرعه کوچیک گوجه فرنگیه...!
تا شروع کردم به خوردن یه دختره داد زد:
پروژه پایان ترممو نخور کصافط!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:49
+6
roya
roya
در CARLO
توصیه بابام به من موقع رانندگی
سر کوچه ها یواش تر بپیچ ؛
شاید یکی بی شعورتر از تو پیدا شد که از اونور بیاد :|
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:46
+6
sahar
sahar
یاد بگیرید روزتان را با یک لبخند و گــور پدرِ بعضیا آغاز کنید . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:40
+4
sahar
sahar
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟ بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !! بـاران کـه بـاریــد چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!! خـورشـیـدکـه تـابـیـد پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!! اشـک کـه آمـد دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!! او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بزنم و سوتـ . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:30
+3
roya
roya
در CARLO

“عاشق” که میشوی ،
همه چیز “بی علت” می شود …
و تمام دنیا “علـت” میشود ،
تا “عـشق” را از تو بگیرد ...!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:18
+4
مهسا
مهسا
به سلامتیه دختری که دوست پسرشو با یکی دیگه دید ,نرفت داد و بیداد راه بندازه آبروی پسره بره قشنگ رفت سوار ماشینش شد و جُفتشون رو زیر کرد ... خیلی هم شیکو مجلسی . . .!خخخ{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 12:04
+6
مهسا
مهسا
ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩم

ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﭼﻪ ﻣﺎﻫﯽ هستی ؟؟

ﻣﻦ :بهمن ^-^

ﺭﻓﺖ :|

ﮔﻔﺘﻢ : ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯼ ؟

ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻟﯿﺎﻗﺘﺘﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﺘﻮﻟﺪﯾﻦ بهمن ! ^-^

{-2-}{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 11:58
+4
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ