یافتن پست: #را

امید
امید
ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند. برتراند راسل
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:56
+6
behzad
behzad
دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال [!] دیگه ای گشت
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضه تو ..؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!
دختر كه رسيد به سي و چهار،ديگه واسش شوهر نيار
چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:55
+15
سحر
سحر
فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:51
+15
mitra
mitra
به عربه میگن : شما عربا چرا فقط با دخترعموهاتون ازدواج میکنین ؟ چرا با دختر خاله هاتون ازدواج نميکنيد ؟ ميگه نميشه ؟ ميگن خوب ! چرا ؟ ميگه آخه خودشون پسرعمو دارن ...
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:50
+9
امید
امید
یه روز یه ترک ه...
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.

یه روز یه رشتیه...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.

یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.

یه روز یه قزوینه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.

یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم !!!!
این از فرهنگ ایرونی به دوره
آخرین ویرایش توسط admin5 در [1391/01/18 - 12:48]
2 دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:47
+2
mah3a
mah3a
آدمی که می خواهد برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم
آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود
داد می زند که نگذاری برود
حتی شده در ناخودآگاه
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:38
+13
mitra
mitra
امروز موقع اومدن خونه ... سوار یه سیستم صوتی شدم ... طرف روش پراید بسته بود ...!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:36
+8
mah3a
mah3a
تمامے مزرعه کافر صدایش مے زدند
گلِ آفتاب‌گردانِ کوچکے را که عاشق باران شده بود . . . !
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:31
+6
mah3a
mah3a
اونی که بخواد بمونه , دلیل پیدا می کنه --- اونی که بخواد بره , راه پیدا می کنه
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:28
+7
mah3a
mah3a
سلامتی استادی که سرجلسه امتحان دید برگم سفیده،اومددرگوشم گفت نگران چی هستی؟اسمتو بنویس بقیش بامن!
.
.
.
.
.
.

ولی حیف بیدارشدم بقیه خوابمو ندیدم...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/18 - 12:25
+12

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ